کویر امـيـد بوسۀ باران دريـن دمـن باقيستنگاه الفـت دل سوي انجمــن باقيست سپيده ميـدمـد از رويش طلايۀ نــوردريغ پويش صد صخـرۀ كهن باقيست دو باره پيكر شب ميخزد به دامـن صبحستاره ميـرود و شـام تـار مـن باقيسـت نه بانگ صاعقه لغزيد و نـي تلاطم موجبه شط خاطـر ما زورق حـزن باقيسـت دو دوره گرد شب و روز آمدند و شدنـدمگـر كسـادي بـازار نستـرن بـاقيـست به شهر خامش من نيست شور ديروزينبه هركجا گذري چاك پيرهن باقيست هنوز دست هـوسبـاره هاي كولي بـادبه روي پيـكر خشكيدۀ چمن باقيست درين كويـر وهمــزا ز تشنـه كاميـهـابمرده ايم به هر معني و كفن باقيست گـم است آينـه شايـد ز قاصـدان بهـاروگرنه فصل شتابست و پر زدن باقيستهزار نغمه سـروديـم و شعـر تـر امــاهنـوز بـرلـب مـا گرمي سخن باقيست