نرگس دلدار تا كشيدم جرعـه يـي زان نـرگس دلــدار مسـتدست غيـب آمد فـراز و كـرد استـغـفـار مسـت خواست تا پنهان كند رخ ، عشق دست او گرفتدين و دل شد مست وهوش و عقل هم ناچار مست باز درحيرت شدم چـون چشم در چشمش شدمچشم مست و لعل مست و خنـده و گفتار مست هرطرف ديـدم جـز از مستانـه گي چيـزي نبـودمست چون ديوانه و ديوانـه چـون هشيار مسـت چون شدم در مجلـس رنـدان كسـي با مـا نبـودجام مست و كوزه مست و بـاده مست و يار مست مومـن و ترسـا و گبـر و هنـدوان رفتـه ز خويـشخانه مست و شهر مست و كوچـه و بـازار مسـت سوي مسجد تا شـدم ديـدم درانجـا نيـز هسـتشيخ مست و خرقه مست و سبحه و دستار مست حيـرتم افـزود چـون در خـانقـه ديـدم كه بــودپيـر مست و حلقـه مست و گـرمـي اذكار مسـت ديدم آنجا صوفيـي تكـرار ميخـوانـد اين ســرودكعبه مست و ديـر مست و خـانـۀ خمـار مسـت ترسم اندر حشر بينـم چون بـرون آيـم ز خـاكشرع مست و عرش مست و نور مست و نار مست