شهر خوابیده
سالهـا رفت و درميكـده بسته است هنوز قـدح و شيشـه و پيمـانـه شكسته اسـت هنـوز
مطرب و شاهد و ساقي همه آواره شدنـد مفتي و محتسـب و شيـخ فرشتـه اسـت هنـوز
شهـرخوابيـده هياهـوي سواران خامـوش بـامـدادي نـه رسيـده ، نـه گذشتـه است هنوز
نيسـت بـر منبـر و ميناره سروش سحري نعـرۀ راهـزنـان بـانـگ خـجـستـه است هنـوز
شهرياران همه رفتند ازيـن سوگ سراي دست و پا نيست كسي را كه نشسته است هنوز
پيچ در پيچ و خم اندر خم هركوچه نفاق چهـره هـا درهـم و دلها كه گسسته است هنوز
هركجـا خرگـه خاكستـر و گوري گمنام شعلـۀ سـركـش ديـروز نـخـفتـه اسـت هنـوز
سالهـا شـد كه خدا نيز ازين شهـرغريب رفتـه ، كـوچيـده ، دگـر باز نگشته است هنـوز
مـژدگانـي كه دهـد آمـدن شـوكـت پار قـصــه پـرداز كـهنـسال نـگـفتـه اسـت هنـوز
هرچه ديوان سخن بود همه سوخت ، ولي بـر در ميـكـده ايـن بيـت نـوشتـه اسـت هنـوز
باز خـواهيم چـه هـا ديـد دريـن كهنـه رواق
راز ايـن پـرده نهـان بود و نهـفته است هنوز