متن سخنرانی داکتر گلالی « افشاری »
نویسنده و منتقد ادبی در محفل بزرگداشت از مقام علمی و ادبی استاد احمد یاسین « فرخاری»
با درود به حاضرین محترم و سپاس از دست اندرکاران « کاروان شعر» که با امکانات ناچیز ؛ اما پیگیری خستگی ناپذیر ، زمینۀ همچو نشستهایی را در جایی که فرسنگها دور از مرزهای در خون نشسته و کوههای دامن به زانو کشیدۀ افغانستان است برای ما مهیا میسازند .
من شعری را انتخاب کرده ام از استاد « فرخاری» به نام « باریکه راه سرنوشت » . دلیلی که من این شعر را انتخاب کردم تا به خوانش بگیرم ، این است که درین شعر از « عهد سپید کودکی » صحبت شده است . تا جایی که ما میبینیم همیشه در ادبیات ما به صورت مشخص کودک را « بی غم » خوانده اند ؛ مثلاً بیتی از سیف « فرغانی » است که میگوید :
مرد نادان زغم آسوده بود چون کودک
خیز و چون تخته بشـو دفتر دانایی را
بعضی از شاعران مثل پروین « اعتصامی» ، قبول میکنند که اطفال غمهایی دارند ؛ اما اساس کودکی سراسر شوق و خندیدن و جستن و دویدن است .
بهره از کودکی آن طفل چه برد
که نخنـدید و نجست و نـدویـد
یا این که :
مرا در کودکی شوق دگر بود
خیالم زین حوادث بیخبر بود
« صائب » که در اکثر اشعار خود ، دیوانه ها و اطفال را دریک ردیف قرار میدهد ، میگوید که :
از حال دل مپرس که با اهل عقل چیست
دیوانـه یی میانـۀ طفـلان نشستـه اسـت
یا دربیت دیگری است که میگوید :
صبح آدینه و طفلان همه یکجا جمعند
بر جنون میزنم امروز که بازاری هست
بالاخره در یکی از ابیات دیگر خود میگوید که :
نیست اندر ملک تنگ بیغمی جای دو شاه
بی سبب طفلان جـدل دارند با دیوانـه ها
اما من معتقد هستم که کودکها غم خود را دارند .
یکی از شاعران دیگر میگوید که :
زمانی کودک بودم غم بود
اما با این تفاوت که کم بود
شاعر معاصر ایرانی ، حمید رضا مشایخی میگوید که :
لذت زندگی را ، کودکی با خود برد
پس ازان آرامش
خفت و در بستر مرد
همه دردم این بود
که چرا بالشم از بالش همبازی من زبر تر است
یا که آن خانۀ پرداخته از بالش من
زان دگر خردتر است
چه غم شیرینی !
اما با وجودی که آقای« فرخاری» درین شعر خود ، عهد کودکی را یک « عهد سپید » خوانده اند ؛ اما بزرگی غم این کودک را و وضع او را من روی شانه های خود و در سینۀ خود احساس کردم .
من این شعر استاد « فرخاری» را برایتان میخوانم ، خودتان میتوانید تصویر کنید.
باريكه راه سرنوشت
من از عهد سپيد كودكي افسانه يي دارم
كه تا امروز
سكوت نقش آن در رگه هاي خاطرم جاريست
و يادش در زمين باورم اندوه ميكارد
◘ ◘ ◘
زمان پر از حوادث بود وجسم سرد رويا ها
به روي بستر پندار ها آهسته ميلغزيد
و ابر تيرۀ عصيان
سراسر آسمان شهر را
در خويش ميبلعيد
دران هنگام چنگال سياه مرگ
گلوي نوجوان خستۀ بيمار را در كومه ميا فشرد
وچشمانش چوگام كوليان
بردور دست دشتهاي خشك
ره ميبرد
به اميدي كه شايد از فراسوي ديار درد
كدامين تكسواري
با نويد آرزوي خفته در پندار بر گردد
و ناگه . . .
آن طبيب پير
به دستي نشتر پولادي و بر دست ديگر كاسۀ چوبين
ميان درب كومه ،
همچو شبح بي سروپايي
هويدا شد
سپس بر پهلوي بيمار
نشست و نبض او را جسته نزد خويش غم غم كرد
كه فاسد گشته خون او
و اين خون فساد اندودۀ عصيانگر بيهوده جولان را
به زور نشتر از مرز تنش تبعيد بايد كرد!
و آنگه نشتر خود را
به رگهاي درشت بازوي بيمار
فروكرد و شرار خون
چو موج عاصي دريا
به سوي كشتي آن كاسۀ چوبين
تلاطم كرد
پس از يك لحظۀ آرام
دو چشم نوجوان
در پرنيان خوابهاي ژرف ره پوييد
وفردا . . .
سرود مرگ آن بيمار را زاغان پر آشوب
به روي بامهاي روستا فرياد ميكردند
◘ ◘ ◘
مگر امروز . . .
گويي خون سرخ ملت ما نيز
فساد اندوده و عصيانگر و بيهوده جولان است
كه بر بالين ملت ،
در ميان لحظه هاي پويش پدرود
بلند قامت چندين طبيب بي مروت سايه افگنده
كه هريك در فن خونريزي انسان شهادتنامه ها دارد
و بر تبعيد خون فاسد از رگهاي اين ملت
يكي از ديگري بهتر ، تلاش و جستجو دارد
ولي اينان
نه با ابزار ديروزين طب چون كاسه و نشتر
كه با ابزار نو
چون راكت وتوپ و تفنگ و بمب و خمپاره
براي خدمت خلق خدا مشغول تيمار اند
و اما من . . .
ميان بركۀ بيم و اميد نا سر انجامي
تقلاي عبث دارم
و فرجامش نميدانم
كه اين باريكه راه سرنوشت گنگ و توفاني
كدامين شهر را
در پيش خواهد داشت