خمخانۀ عشرت
تو ای خوابـیـدۀ دوران ازیـن غفلتسـرا بـرخیـز
سواد رنگ و بـو بفریفتـت پا شـو زجـا بـرخیـز
نفس جولانگۀ عمر است ترک سود و سودا کن
ز فریاد هـوس بگـذر بـه سـوی آشنـا بـرخیـز
ز غـرقـاب نگونسـاری سـر و گـردن فـراز آور
تهـورکن ، تلاطـم کن به طـرف کبریـا برخیـز
خمـار آلـودۀ وهمـی تـو در خمخـانـۀ عشـرت
ز مینـای صفـا نـوش و زمحـراب دعـا بـرخیـز
ستیغیـن صخـره هـای فتـح را معـراج میبـایـد
چوبلبل نوحه خوانی کی سزد همچون هما برخیز
جنون یـأس میجوشـد میـان سینـه هـا اکنـون
طلسم ایـن خمـوشیهـا شکن با مـدعـا بـرخیـز
ز حرف ما و مـن جز نقـش فرقـت برنمـی آیـد
خروش هرزگی بگذار بـا توحیـد ( لا ) برخیـز
مـیـان پـیـکـر هـر ذره مـوج عبـرتـی خـفتـه
بر افگـن پردۀ ظلمـت پـی ایـن ماجـرا بـرخیـز
درین پهنای اخگرها که خون سرمایـه شد آن را
لهیب شعله ها خنددکه هـان ای بیـوفـا برخیـز
بـود فرجـام ره این کاروان را چشمـۀ خورشیـد
بـه سوی کاروان بشتـاب با بانگ رسـا بـرخیـز
فـراق نـشـۀ هـستـی دو عـالـم در بغــل دارد
زمیـنـگیـر طمـع پا شو عنـانگیـر غـزا بـرخیـز
سخن آخـر که در بنیـان مرصـوص ابـرمـردان
نه چون محراب در خمیازه شو مـأذن نما برخیز