بانگ آشنایی


سرود هستی طرب فزاید ز رنگ وبوی وصفای وحدت
بـهار امکان شگوفه آرد زفیـض آب و هـوای وحـدت

عـروج بنیـان همگنـانی زسیـل آفات دهـردور اسـت
که سیـل پـر آفـت تفـاوت فنـا نمایـد بنـای وحـدت

 ضمیـر گردون ز طرح دیگـر نشانه گیـرد اثـر پذیـرد
از آستینهـا اگـر برایـد ز صـدق دست دعـای وحـدت

چو قـد فـرازد نهـال آمال و ره گشایـد به زهـره آخـر
ز اوج بیحاصلی نشینـد به سجده غلتـد به پای وحدت

شکـوه دلـق یگانگیـهـا به چـرخ دون جاودانـه مانـد
که دربغل چاک ننگ خجلت نگیرد هرگز قبای وحدت

صفیـر بـرق عـدم نلغـزد به گوش جـان اتحـاد مـا را
که بـال مـرغ اجـل ندارد تـوان سیـرفضـای وحـدت

غبـار اوهـام نـامـرادی به بـام دلـهـا کـشیـده بستـر
تنک نگاهی برین شبستان به پرده دارد فنای وحدت

زسودۀ چشـم ترحـذر کن ز یمن مسنـد کمی گذر کن
ز(ما) و(من) ها بروسفرکن به زیر بال همای وحدت

هـزار رمـزعیـان نهـان خـفتـه در کتـاب تـفـرق مـا
به درسگاه زمـانـه نایـد نهـان عیـانی سـوای وحـدت

طـلیـعـۀ بـانگ آشنـایـی ز روزن  سیـنـه گـر فـرازد
زخلعت قدس استجابت کند به دوشش خدای وحـدت

به انتهای خط همین بزم این سخن بس خجسته باشد
بریده بـادا هرآن زبانـی کـزو نخیـزد صـدای وحـدت