فارسی یا دری؟

نوشتۀ : استاد احمد ياسين فرخاری

اختلاف وضعهـا « بیدل» لبـاسی بیش نیست
ورنه یک رنگ است خون درپیکر طاووس و زاغ

درمورد اين كه چرا اين زبان را دري و يا فارسي ميگويند، سخن بسيار است. درمتون كلاسيك، اسمايي چون: دري، پارسي، فارسي، فارسي دري، پارتي دري و … به زبان مذكور اطلاق شده است؛ ولي ازانجايي كه مطالعات نشان داده، در اوايل دور اسلامي اين زبان را جايي فارسي، جايي دري و جايي ديگر فارسي دري ميخواندند.
درگذشته ها عده یی زبان دری را منسوب به« دره » و« دربار» میدانستند و مدعی بودند چون این زبان، زبان رسمی دربارها بوده، به این لحاظ « دری» نامیده شده است. چنانکه در روايات ابن المقفع، ياقوت الحموي، حمزة اصفهاني و برخي ديگر از دانشمندان، ازان به عنوان دو زبان جداگانه ياد شده، كه « دري» را زبان مختص دربار و درگاه و« پارسي» يا « فارسي» را زبان موبدان، دانشمندان و اهل فارس خوانده اند؛ چنانکه « ابن النديم» از قول « عبدالله بن المقفع» دركتاب خويش مينويسد : « قال عبدالله بن المقفع: لغات الفارسية : الفهلوية والدرية والفارسية والخوزية والسريانية. فأما الفهلوية فمنسوب الي فهلة : اسم يقع علي خمسة بلدان و هي اصفهان والري وهمدان وماه نهاوند واذربيجان؛ واما الدرية فلغة مدن المدائن وبها كان يتكلم من بباب الملك وهي منسوبة الي حاضرة الباب و الغالب عليها من لغة اهل خراسان والمشرق لغة أهل بلخ؛ واما الفارسية فيتكلم بها الموابذة و العلماء و أشباههم و هي لغة أهل فارس ….»
يعني : « عبدالله فرزند مقفع گفت : زبانهاي فارسي ، عبارتند از : پهلوي ، دري ، فارسي ، خوزي و سرياني . و پهلوي منسوب به ( پهله ) است و اين اسمي است كه بر پنج شهر اطلاق ميشود ، و آن ( پنچ شهر ) : اصفهان ، ري ، همدان ، ماه نهاوند و آذربايجان است . و اما دري زبان شهرهاي مداين است وكساني بدان سخن ميگويند كه در دربار شاه هستند و آن ( دري ) منسوب به مقربان دربار است . كه از ميان زبانهاي مردم خراسان و مشرق ، زبان اهالي بلخ بران غالب است . و اما فارسي زبان موبدان ، دانشمندان و اشباه آنهاست ، كه آن زبان اهالي فارس ميباشد .»
ازسوی دیگر تحقیقات خاورشناسان از جمله «کریستینسر» دنمارکی و« دینینگ» انگلیسی در این مورد چنین داوری دارند که در اصل کلمة دری، « دهاری» بوده و « دهار» نام اصلی سرزمینی است که ما امروز آن را به نام  « تخار» میشناسیم. و « تخار» تعریب شده ازکلمة « دهار» است. زبان این سرزمین هم در نخست « دهاری»، سپس « دهری» و سرانجام « دری» شده است. ] چنانکه واژه ی « کهن دژ» به مرور زمان « کهندژ ← کندژ ← کندز و قندز» شده است. م [  

با وصف این همه، قابل تذکر میتواند بود که اگر اين زبان درنخست دري بوده و در دربارها ازان به عنوان زبان تشريفاتي استفاده به عمل مي آمده، بعدها به حيث زبان علمي و ادبي در سرزمين پارس ( ایران کنونی) درميان مردم مورد استفاده قرار گرفته، كه ازين لحاظ « پارسي» شده است. و هنگامي كه عربها بر اين سرزمين تسلط يافتند، چون در الفباي زبان عربي حرف {پ} و جود نداشت، به جاي آن ازحرف{ ف} استفاده نمودند، كه ناچار« پارسی»به « فارسي»  تغییر شکل یافت. و باز این نکته قابل تأمل است که پس از انتقال مركز سلطنتي پارتها ازخراسان غربي به غرب فلات ايران، زبان ایشان آهسته آهسته درميان مردم راه نفوذي براي خويش گسترده و در اندك زماني در صفحات مركزي و شمالي ايران انتشار يافت. ازانجایی که آنها به نام « پارت » ها شناخته میشدند، پس زبان آنها نیز    « پارتی » گفته شد که به مرور زمان واژة « پارتی » به « پارسی» تغییر شکل داد و بالاخره با تسلط اعراب براین سرزمینها واژة « پارسی» ، « فارسی » شد.
در افغانستان پندار ناهمواری درمیان بعضی از مردم ما وجود داشت و دارد که « زبان دری، تاجیکی و فارسی سه زبان جداگانه است » ؛ اما با نگرشی پژوهشگرانه درمییابیم که این پندار اساس علمی ندارد؛ زیرا هرسه لهجه جزء یک زبان واحد است. اگرما چنین تصنیفی را بپذیریم که زبان دری، زبان تاجیکی و زبان فارسی سه زبان جداگانه اند، پرسشهای بسیاری مطرح بحث قرار میگیرد؛ زیرا عده یی از شاعران ما زبان اشعار خود را زبان فارسی گفته اند؛ مانند: ملک الشعرا قاری عبدالله که در ابیات زیرین این زبان را فارسی خوانده است :

گر بگذری به جـانب لندن صبا بگوی                               ايـدن وزيـر خـارجـۀ انكلـيس را

آن بـا خبـر ز لهجـه ي اشعـار فـارسي                           آن صـاحب سليـقـه و ذوق نفـيس را

آورده است بـر سر تحـريـر بی گمان                       ذوق تـو بـاز خامه ي ندرت نویس را

اینک بـه پیشگاه تـو تقـدیم میکند                            کلک من، این سفينه ي شعر نفیس را

ویا « امیرعلیشیر نوایی» آنجا که میگوید:

معنی شیرین و رنگینم به ترکی بیحد است
  فارسی هم لعل و درهای ثمین گر بنگری

گویـیـا در رستـه بـازار سخن بگشوده ام 
یک طرف دکان قنادی و یک سو زرگری

 و یک عده ازشاعران که از لحاظ جغرافیایی به ازبکستان، قفقاز و ایران کنونی ارتباط دارند، زبانی را که با آن شعر سروده اند یا نثر نوشته اند، آن را « دری» نامیده اند. مثلاً:

« رشیدی سمرقندی» شاعرقرن ششم ( که اهل سمرقند است و سمرقند در ازبکستان موقعیت دارد ) چنین گفته است:

بهانه هاست به ماندن مرا و یک آن است                  که هست مردن من مردن زبان دری

نظامی گنجوی، شاعرقرن ششم که از گنجه است و گنجه درقفقاز موقعیت دارد، میگوید:

نظامی که نظم دری کار اوست                             دری نظم کردن سزاوار اوست

و یا حافظ شیرازی (که شیراز درمحدودۀ جغرافیایی ایران کنونی موقعیت دارد) میگوید:

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه                    که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

و درجایی دیگر میگوید:

چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ                     تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن

و از معاصرین، آنجا که ملک الشعرا « بهار » میگوید:

شعر دری گشت ز من نامجوی                                یافت از آن شاعر و شعر آبروی

اینجاست که دیده میشود شعر شاعران محدوده های مختلف جغرافیایی منطقه برای مردمان سرزمینهای مختلف این محدوده قابل فهم است. پس باید زبان شان یکی باشد تا معانی آن اشعار را درک کنند؛ درغیر آن اگر زبان دری و فارسی و تاجیکی سه زبان مختلف میبود، درک معانی این اشعار برای مردمان این محدوده های جغرافیایی جز به کمک ترجمان میسر نبود.
همچنان اگر بپذیریم که زبان دری، تاجیکی و فارسی سه زبان جداگانه است، مشکل دیگری نیز عرض وجود خواهد نمود : درمورد نگارندگان و سخنسرایان پارسیگوی که در شبه قاره (هند و پاکستان) نثر نوشتند یا شعرسرودند، زبان آنها را چه بنامیم؟ مثلاً: بیدل، میرزا غالب، امیرخسرو، علامه اقبال لاهوری و … به کدام زبان شعرگفته اند ؟ زبانی را که اینها بدان شعر سروده اند، فارسی بدانیم ؟ یا دری ؟ ویا هندی و پاکستانی؟ پس معلوم است که زبان، واحد است. چون این زبان در مقاطع گوناگون تاریخ، زبان رسمی دربارهای طاهریان، سامانیان، فریغونیان، چغانیان، غزنویان و غیره بوده، سرزمینهای بسیار وسیعی را فرا میگرفته است که از شط العرب شروع تا تمام ایران و سراسر افغانستان کنونی و ماورای قفقاز و خود قفقاز و آسیای میانه و ترکستان چین را در بر داشته است وگاهی هم زبان رسمی سراسر قارة هند و در دوره هایی زبان رسمی امپراتوری عثمانی بوده است.
نکته ی دیگر این که  برخی از دانشمندان عقیده دارند که زبان فارسی یا دری،  زبانی است که در روزگارخلافت خلفای راشدین، از بقایای زبان پهلوی ساسانی و اشکانی و بقایایی از فُرس باستان یا زبان اًوِستایی در اثر امتزاج آنها به وجود آمده است. و نخستین بارهم لهجه یی که درتخارستان بوده ( دهاری ) تعمیم یافته و درهمة سرزمینهایی که امروز درشمال افغانستان موقعیت دارد و درآسیای میانه گسترش یافته است. اما چنان که تحقیقات نشان داده، زبان دري زباني نيست كه پس از نابودشدن پهلوي ساساني، از بقایای آن به ميان آمده باشد ؛ بلكه هردو موازي هم دريك عصر و زمان يكي درفارس و ديگري درافغانستان پرورش يافته و در سير زمانه هاي معين درقلمرو هاي يكديگر نفوذ حاصل نموده و دامنه ی گسترش گشوده اند. براي مدلل شدن اين نكته ، دلایل فراوانی موجود است ، که جهت اختصار سخن به نمونه هایی ازان اکتفا میورزیم و عبارات و جملاتي را كه از قول شاهنشاهان ساساني و بزرگان آن عهد و اوايل دوره ی اسلامي دركتب عربي نقل شده ، اقتباس مينماييم :
ابن قتيبه در« عيون الأخبار» ازقول علي بن هشام چنين روايت ميكند : « درشهر مرو مردي بود كه براي ما قصه هاي گريه آور نقل ميكرد و مارا ميگريانيد . پس از آستين طنبوري براورد و چنين ميخواند : ابا اين تيمار بايد اندكي شادي . . . . »
طبري ازقول اسماعيل بن عامر – از سرداران خراسان كه مروان بن محمد ، آخرين خليفه ی اموي ( 127 – 132 ) ، را تعقيب كرد و در مصر به او رسيد و مروان دران جنگ كشته شد – گويد : اسماعيل به خراسانيان گفت : « دهيذ يا جوانكان ! » و جاي ديگر هم ازقول او آرد : « يا أهل خراسان ، مردمان خانه بيابان هستيد ، برخيزيد ! »
از سوي ديگر قول عبدالله بن المقفع كه آن را ابن النديم دركتاب خويش چنین آورده بود : « زبانهاي فارسي ، عبارتند از : پهلوي، دري ، فارسي ، خوزي و سرياني . و پهلوي منسوب به ( پهله ) است و اين اسمي است كه بر پنج شهر اطلاق ميشود ، و آن ( پنچ شهر ) : اصفهان ، ري ، همدان ، ماه نهاوند و آذربايجان است . و اما دري زبان شهرهاي مداين است و كساني بدان سخن ميگويند كه در دربار شاه هستند و آن ( دري ) منسوب به مقربان دربار است . كه از ميان زبانهاي مردم خراسان و مشرق ، زبان اهالي بلخ بران غالب است . و اما فارسي زبان موبدان ، دانشمندان و اشباه آنهاست ، كه آن زبان اهالي فارس ميباشد . »

ازخلال اين گفته ها به صراحت برميايد ، كه دري زبان شهرهاي مداين بوده و زبان دیگری هم در کنار آن موجود بوده که پهلوي نام داشته و منسوب به ( پهله ) بوده است. پس ازین گفته ها چنین نتیجه به دست میاید که زبان فارسی دری و زبان پهلوی دو زباني بوده اند كه هردو موازي هم موجوديت داشته اند نه آن كه پس از نابود شدن پهلوي، زبان فارسي دري به ميان آمده و زاده ی آن پنداشته شود، كه اين نكته را خود زبان پهلوي چنين تأييد مينمايد :

. . . درنامه ی پهلوي ( خسرو كواتان اريتك وي ) بند ( 50 ) ، آمده : « انارگيل كه اپاك شكرخورند ، په هيندوك انارگيل خوانند ، په پارسيك ، گوچ ي هيندوك خوانند . » يعني : نارگيل را – كه با شكر ميخورند – ، به زبان هندي نارگيل خوانند و به پارسيك گوچ ي هيندوك  نامند .
بنا به مفاد اين عبارت ، پارسيك به زباني گفته ميشده ، كه « گوچ ي- هيندوك» ازان زبان بوده و بدون شك اين مضاف و مضاف اليه پهلويست ، و پارسي آن « گوز هندي» است .
با اين همه دلايل و شواهد ، نمي توان اشعار و سروده هاي شعرايي را كه در اوايل عهد اسلامي سروده شده و اكنون قديمترين نمونه هاي آن را ما در دست داريم ، ناديده گرفت . هرچند اين اشعار مربوط به دوره هاي آغازين اسلام است و اثر مقدمتري نسبت به آن در دست نيست ؛ ولي براي اثبات اين نكته كافيست كه گفته شود متانت ، ابهت ، برجستگي و  پرمايگي اين آثار مبين اين رمز است كه اين زبان در آغاز دور اسلامي  و در روزگارخلافت خلفای راشدین به صورت يكبارگي به ميان نيامده ؛ بلكه سابقه ی چندين قرن داشته تا به اين سرحد پختگي ، لطافت و فصاحت رسيده است. منتهی رسم الخط این زبان این رسم الخطی نبوده که ما امروز ازان استفاده میکنیم ؛ بلکه این زبان از رسم الخط پهلوی استفاده میکرده است؛ اما پس ازان که مردمان این مناطق به آیین اسلام گرویدند، استفاده از رسم الخط پهلوی را که از یادگارهای مجوس و دوره های آتش پرستی بود، مکروه پنداشته و برای نوشتار خویش رسم الخط عربی را برگزیدند که تا امروز ادامه دارد.
با یاد آنچه گذشت و نگرشی دیگر درآثار باستاني وكنوني اين زبان، كوچكترين مورد اختلافي را نمي توان دريافت كه روي آن، زبان مورد بحث را به فارسي، دري یا تاجیکی تقسيم نمود. و اين كه از زبان مذكور لهجات وگویشهای متعددي شاخه كشيده، نمي شود آن را دليلي براي انقسام اين زبان به دري، فارسي و تاجیکی انگاشت.
در زیر نمونه هایی ازقدیمترین آثار میاوریم، که درانها این زبان را جایی« پارسی» گفته اند، جای دیگری« دری » و درمواقعی دیگر ازآن به نام « پارسی دری» یاد کرده اند:  

نخست درمورد اطلاق ( پارسي ) به زبان مورد بحث :

كس بدين منوال پيش از من چنين شعري نگفت
مـر زبـان  پارسـي را هست تـا ايـن نـوع بيـن
( ابوالعباس مروزي/ قرن دوم  )

بسي رنج بردم درين سال سي                                 عجم زنده كردم بدين پارسي
( فردوسي/ قرن چهارم )

اماصحا بتازيست و من همي                                      به پارسي همي كنم اماصحاي او
( منوچهري/ قرن پنجم )

پارسی نیکو ندانـی حک آزادی بجـو                        پیش استاد لغت دعوی زباندانی مکن
(سنایی غزنوی/ قرن پنجم)

گر پارسـا زنـي شنـود شعـر پارسيـش             وان دست بيندش كه بدانسان نوازنست
آن زن زبـينـوايي چندان نـوا زنــد                      تا هر كسيش گويـد كاين بيـنـوازنـسـت
( يوسف عروضي )

زبان پارسی را مـی نـدانـسـت                              سخنها فهم کردن کی توانست
(شیخ عطار/ قرن ششم)

پارسي گوييم ، هيـن تـازي بهـل                                هندوي آن ترك باش ازجان و دل
( مولانا/ قرن هفتم)

خوبان پارسي گو بخشندگان عمرند                    ساقي بده بشارت ، رنـدان پارسـا را
(حافظ/ قرن هشتم)

« مردمان بخارا به اول اسلام در آغاز قرآن بپارسي خواندندي و عربي نتوانستندي آموختن. تاریخ بخارا » 
        ( ابوبکرمحمد النرشخی/ قرن چهارم )

دو دیگر در مورد اطلاق «دري» به  همین  زبان :

كجا بيـور از پهلواني شمار                                       بـود در زبان دري ده هزار
( فردوسي/ قرن چهارم )

دل بدان يافتي ازمن كه نكوداني خواند           مدحـت خواجه ي آزاده بـه الفاظ دري
( فرخي سيستاني/ قرن پنجم )

صفات روي وي آسان بود مرا گفتـن                          گهي به لفظ دري و گهي به شعردري
( سوزني سمرقندي / قرن پنجم )

مدایح تـو به لفـظ دری همـی گویـد                   که از مدیح تو پاکیزه گشت لفظ دری
( امیرمعزی/ قرن ششم )

سمع بگشايد زشرح لفظ او جذر اصـم                    چون زبان نطق بگشايد به الفاظ دري
( انوري ابيوردي/ قرن ششم )

ديد مراگرفته لب ، آتش پارسي زتـب                        نطق من آب تازيان برده به نكتة دري
( خاقاني شرواني/ قرن ششم )

من آنم که درپای خوکان نریزم                             مرین قیـمتـی دُر لفـظ دری را
( امیرخسرو/ قرن هفتم ) 

« ارثنگ، كتاب اشكال ماني بود و اندرلغت دري همين يك ثاء ديده ام، كه آمده است. »
( اسدي طوسي/ قرن پنجم )

« دري]  به كسر دال[ (به فتح دال هم میگویند) : ومعناي دقیق آن، زبان درباريان (در) ]مخفف دربار يا درگاه [ است و به زبان فارسي معاصر اطلاق ميشود.»   ( دایرة المعارف اسلامی )

سه ديگر درمورد اطلاق ( پارسي دری ) به همین زبان :

بـفـرمـود تا پـارسی دری                                          نبشتند و کوتاه شد داوری
( فردوسي/ قرن چهارم )

دايرة المعارف اسلامی چنين مينگارد : « دري ( و يقال دري بفتح الدال ) : و معنا ها علي وجه التحديد، لغة البلاط ( در ) وهي تطلق علي اللغة الفارسية الحديثة. و جاء في الترجمة الفارسية المختصرة لرسائل اخوان الصفا ( بومباي 1804 ) أن هذه اللغة قد ترجمت الي لسان « پارسي دري » ‌بأمر تيمور لنك . . . . »
يعني : دري ]  به كسر دال [  ( وگفته شده ، دري بفتح دال ) : و معناي آن بر وجه تحديد زبان درباريان ( در ) ] مخفف دربار يا درگاه [ است و به زبان فارسي معاصر اطلاق ميشود . در ترجمه ی فارسي كوتاهي كه از رسايل اخوان صفا ( 1804 – بمبيي ) ، ( صورت گرفته ) آمده است : اين زبان به امر تيمورلنگ به پارسي دري ترجمه شده است ، ( كه شايد منظور از مسمي نمودن آن باشد . )
و باز در خود « رسايل اخوان الصفا » واژة « پارسی دري» را چنین درمییابیم: « پس رأي مجلس سامي سيد اجل بهاء الدين سيف الملوك شجاع الملك شمس الخواص اميرتيمورگورگان چنين اتفاق افتاد كه اين كتاب (اخوان الصفا) را اين ضعيف بپارسي دري نقل كند و هرچه حشو است ازو دوركند ….»
با نظر داشت آنچه گفته آمدیم، ما به این تصنیف علمی دست مییازیم که زبان رایج در افغانستان، تاجیکستان و ایران ، سه شاخه یا سه گویش یا سه لهجه از یک زبان واحد یعنی زبان فارسی- دری است، نه سه زبان جداگانه. همان گونه که زبان عربی درهمه کشورهای عربی ( عربستان سعودي، عراق، سوریه، اردن، فلسطین، مصر، کشورهای شمال افریقا، الجزاير، تونس، سودان, بحرين، امارات و یمن ) به همان یک نام « اللغة العربية » یاد میشود. یا زبان انگلیسی که درامريكا، كانادا، انگلستان، زیلند جدید، هند، پاکستان، بنگله دیش، استرالیا و … یگانه زبان رسمی و یا یکی از زبانهای رسمی ایشان است که در همه اطراف و اکناف این کرۀ خاکی به همان یک نام English یاد میشود و نام بومی به خود نگرفته، زبان فارسی – دری نیز همان یک زبان واحد است با لهجات و گویشهای متعدد. پس نشايد كه آن را به نامهاي دري، فارسي و تاجيكي مسمي نموده، وحدت آن را زیر سوال قرار دهیم؛ زیرا :

سـه نگـردد بـریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند