پیوند شعر و موسیقی

نوشتۀ : استاد احمد ياسين فرخاری

مطـربــی میگفت با خسـرو که ای گنـج سخن
علــم موسیـقــی ز علــم شعــر نیکــوتـر بــود

زانکـه آن علمیـست کــز دقت نیــایــد در قلم
ویـن دگـر علمیـست کانـدر کاغـذ و دفـتـر بــود

پـاسخـش دادم که مـن در هـر دو معنـی کاملم
هردو را سنـجیـده بر وزنـی که آن درخـور بــود

نظم را علمی تصور کـن بـه نـفس خــود تمام
کـو نـه  محتــاج حصـول صـوت خنیـا گــر بـود

گرکند مطرب بسی هان هان وهون هون در سرود

چـون سخـن نبـود همه بـی معنـی و ابـتـر بــود

پس درین صورت ضرورت صاحب صوت و سماع
از بـرای شعــر مـحـتـاج سخــن پــــرور بــود

نـظـم را حاصل عروسـی دان و نغـمـه زیــورش

نیست عیبی گر عـروس خـوب بـی زیــور بــود
« امیر خسرو »

    سالهاست كه ما رهگذاران خط زمان، گاهگاهي با دو واژۀ « شعر » و  « موسيقي » سروكار داشته ايم . گاهي چشمان ما در لابلاي اوراق و صفحات به اين دو واژه برخورد كرده اند و گاهي در زندگي روزمره عملاً با آن سروكار داشته و هر يك ما ازانها تصوير هاي گوناگوني را در ذهن نقش بسته ايم. گاهي هم چنان شده كه سخن از پيوند ميان اين « دو » به ميان آمده ؛ ولي هيچگاهي چگونگي اين پيوند و ارتباط را به گونۀ بايستۀ آن مطرح بحث قرار نداده و يا نشنوده ايم.
    بحث كنوني را – كه شايدش بتوان سرآغازي برين گفتۀ ناگفته به شمرش گرفت – اندرين باب دنبال ميكنيم و پيش ازان كه چگونگي پيوند و ارتباط اين دو هنر ظريف را به جريان روشنگري خامه سپرده باشيم، نخست سخناني در هويت و ماهيت اين دو هنر افتاده در قالب دو واژه ارائه ميداريم؛ تا از يكسو پيشدرامدي باشد برين بحث و از سوي ديگر ديباچه يي باشد در جهت درك بهتر وبيشتر موضوع.
    واژۀ « شعر » برگرفته از كلمۀ « شعور » عربيست. معناي لغوي اين واژه قوۀ ادراك يا احساس است. در برخي از فرهنگها آن را تخيل و قوۀ ادراك بلاواسطه نيز معني كرده اند. ازانجايي كه نوعيت همين كلام مورد بحث ما – صرف نظر از ويژگيهاي ديگرش – با قوۀ ادراك و احساس و تخيل انسان سروكار دارد ؛ پس آن را « شعر » ناميده اند ؛ چون همين شعر برانگيزندۀ تخيل وشعور آدميزادست.
    در تعريف اصطلاحي « شعر » نيز سخن بسيار رفته است، كه درينجا مجال بحث روي آن نيست و صرف به گونۀ نمونه تعريفي از ابوعلي سيناي بلخي را ارائه ميداريم، كه چنين است : « شعر سخني است رسا و خيال انگيز كه از اقوالي موزون و متساوي ساخته شده باشد. »
    ديده ميشود كه يكي از پايه هاي اساسي در ساختار « شعر » همان عنصر « خيال انگيز » بودن آنست ، كه نه تنها دانشمندان قديم بر وجود آن تأكيد فراوان داشته اند ؛ بلكه دانشمندان معاصر نيز « خيال انگيز » بودن شعر را يكي از اركانهاي اساسي شعر ميدانند. ازين گفته برميايد كه هرسخني منظوم و موزوني كه فاقد عنصر« خيال انگيزي » باشد، نميتواند نام شعر برخود گيرد و اجازه نامۀ اقامت در قلمرو شعر را دريافت نمايد.
    همانگونه كه نسب نامۀ « موسيقي » در بيابان بيكران وهم و گمان، ناپيدا و غيرمستند است، ريشۀ تاريخي شعر نيز در گورستان تاريخ به ابديت پيوسته و باستان شناسان عرصۀ ادبيات را محكوم به حضور دايم در پشت ميز بحث و جدل و نظريه پردازي ساخته است.
    به باور من، تاريخ پيدايش شعر به عنوان سخني برخوردار از نوعي آهنگ ، كه بيانگر گونه يي ازنظم بوده و اين ويژگي، آن را از نثر فاصله داده ، بايد متعلق به سده ها و هزاره هاي خيلي پيشتر از زمانۀ رويش موسيقي به گونۀ ابتدايي آن بوده باشد ؛ زيرا انسانهاي دوره هاي ماقبل باستان طبيعتاً وسيله يي براي افهام و تفهيم يكديگر داشته اند، كه ما امروز آن را « زبان » ميناميم . اين زبان با گذر از مراحل اشاره يي و صوتي وارد مرحلۀ ديگري گرديده ، كه درين مرحله واژه هاي نوخاسته و نو ساخته در کنار ديگر ابزار افهامي و تفهيمي ، وارد زبان شده و در مدت كوتاهي فراگير شده است . در همين مرحله بوده كه گوينده يا شنونده به صورت تصادفي متوجه شده كه از ترتيب و توالي هجاهاي منظم برخي كلمات، نوعي آهنگ در سخن ايجاد شده  و با درك همين ويژگي، كوشش صورت گرفته تا گفته هاي ديگري از همين دست ايجاد كرده و آن را به حيث نوع  ديگري از سخن بپذيرند، كه دران عصر شايد نامي هم روي اين نوع سخن گذاشته باشند.
    بهترين مصداق اين گفته ها را ميتوان در نمونه هاي نخستين شعر پارسي دري سراغ گرفت ، كه دو- سه نمونۀ آن را به ترتيب زماني آن ذيلاً  مياوريم :

  • غلتان غلتان هميرود تالب گوي .
  • آبست و نبيذ است ، عصارات ذبيب است ، سميه روسپيزاست .
  • از ختلان آمديد ، بر و تباه آمديد ، آبار و باز آمديد ، زار و نزار آمديد .

ديده ميشود كه درجوانه هاي نخستين شعر پارسي دري، از ترتيب، توالي و توافق برخي هجاها، نوعي آهنگ به ميان آمده ، كه بعدها موجب پيدايش « شعر » شده است و گويندگان اين نمونه ها ، هيچگاه در نظر نداشته اند كه ساعاتي را صرف آفرينش و آرايه بخشيدن سخنان خويش كرده باشند. و اگر چنين ميبود، با در نظرداشت سلاست و رواني يي كه در طرز تلفظ و تركيب واژه ها و سهولتهاي آوايي زبان پارسي دري وجود دارد  ، قطعاً  نمونه هاي بهتر و كاملتري را به وجود مياوردند . پس نتيجه  آنست  كه اين نمونه هاي  شعري  به  صورت تصادفي  به وجود آمده و بعد گويندگان يا شنوندگان متوجه  چيزهاي تازه يي  دران شده اند ، كه با پيدايش زبانها ، لهجات و گويشهاي متعدد ديگر ، اين پديده مانند ويروسهاي كمپيوتري امروزين ، در زبانهاي ديگر راه يافته و با تكامل دانش بشري ، كساني گونه هاي گوناگون  آن را وسعت داده و در زبانهاي مختلف با اشكال مختلف و نامهاي مختلف ، مطابق به مقتضيات و مشخصات زباني خويش ، نمونه هاي ديگري ازان را به ميان آورده اند ، تا اين كه در قرنهاي نزديك به ما اين نوع سخن نام  شعر ، Poem ،  Poesia  ،  Dikt  ،  poème  يا چيزهاي ديگري از همين قبيل را به خود گرفته است . چنانچه در زمانۀ ما ميبينيم ، چيستي و چگونگي آن در زبانهاي مختلف يكسان نبوده و متفاوت است .

و اما « موسيقي » :
    واژۀ « موسيقي » معرب كلمۀ ( Music )  يوناني است ، كه آن واژه نيز خود برگرفته از  Muse   است . يونانيان قديم بدين باور بودند كه ( اپولون )   – رب النوع هنرهاي زيبا – در دامنۀ كوههاي پاراناس ميزيسته و اطرافيانش را نه تن از فرشتگان موكل به ( 9 ) نوع از هنرهاي زيبا ( 1 ) تشكيل ميداده و در ميان آنها فرشته يي بوده به نام ( Muse )  كه موكل هنر ساز و آواز بوده است . پس اين هنر را به نام همين فرشته نامگذاري كرده اند كه بعدها عربها آن را به شكل معرب در زبان خويش استفاده نموده و « موسيقي » خوانده اند و اين واژه از طريق زبان عربي به زبان ما راه يافته كه ما هم آن را در درازناي زمانه ها به شكل عربي آن « موسيقي » بكار برده ايم .
   فرهنگها ودايرة المعارفهاي گوناگون، تعريفات گوناگوني را براي « موسيقي » ارائه داده اند ؛ اما روح اصلي همه تعريفات بر محور يك تعريف كلي ميچرخد ، كه آن تعريف چنين است: « موسيقي، هنر آواز خواني و نواختن سازها را ميگويند ، كه تركيب هردوي آن در شنونده ، توليد غم يا شادي  كند و  محرك احساسات و عواطف او باشد . »
    در مورد پيدايش موسيقي نيز سخن بسيار رفته است : از جمله ، همان سرودۀ معروف منسوب به امير خسرو است كه چنين ميگويد :

           آن روز كه روح پاك آدم به بدن                          گفتند درا نميشد از ترس به تن

           خواندند فرشتگان به لحن داؤود                       درتن درتن درا درا اندرتن ( 1 )

اين سروده هرچند ،  نهفته هاي قابل بحثي درخود دارد ؛ اما جهت آن كه درين بحث مجال آن نيست ،  پس بر كرانۀ كنارش مينهيم  و ميپردازيم به پرداخته هاي ديگر بزرگان اندرين مورد :

    برخي از دانشمندان بدين باورند كه اصولاً آدمهاي نخستين را با موسيقي سَري و سِري نبوده و آن را نمي شناخته اند ؛ با گذشت زمان ، عواملي همانند : چهچهۀ پرندگان ، شرشر آبشاران ، تق تق سم اسپان، چك چك قطرات يخچالهاي آب شده در بهاران و آواز ضربه هاي پياپي و منظم ابزار به هنگام كار و خلاصه صدها مورد ديگر ، دست به دست هم داده و به حيث انگيزشگران بنيادگر ، زمينۀ پيدايش نوعي موسيقي بدوي را در ميان انسانهاي نخستين پديد آورده اند . با گذشت زمان اين موسيقي بدوي پذيرشگر تغييرات و تحولات بيشماري گرديده و در جهت تكامل خود گام نهاده است . سپس  با گذر از گريوه هاي طولاني تاريخ و زمان وارد عصر ما شده و به حالت كنوني درامده است ، كه  مسلم است اين هنر بازهم به همين شكل باقي نمانده و در مسير تكامل خويش گامزن هست و چنين خواهد بود .
    يك تعبير اسلامي نيز پيرامون پيدايش موسيقي در دست است ، كه بيانگر تدوين موسيقي به شكل علمي آن است. و آن اشاره به آيۀ ( 60 ) سورۀ بقره در قرآن كريم است :

وَإِذِ اسْتَسْقَى مُوسَى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِب بِّعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْناً. قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَّشْرَبَهُمْ كُلُواْ وَاشْرَبُواْ مِن رِّزْقِ اللَّهِ وَلاَ تَعْثَوْاْ فِي الأَرْضِ مُفْسِدِينَ

 فشردۀ معناي آن چنين است : « هنگامى كه موسى براى قوم خود در پى آب برآمد گفتيم با عصايت بر آن تخته ‏سنگ بزن پس دوازده چشمه ازان جوشيدن گرفت [ به گونه‏ یی كه ] هر قبيله ‏یی آبشخور خود را میدانست [ و گفتيم ] از روزى خدا بخوريد و بياشاميد [ ولى] در زمين سر به فساد برمداريد.»
   مفسرين اسلامي در تفسير اين آيت نظريات متعددي ارائه داشته اند . يكي از جمله آنست كه : موقعي كه حضرت موسي (ع) براي قوم خود از خداوند (ج) آب خواست ، خداوند (ج) به او دستور داد با عصايش به سنگي كه بالاتر از موقعيت موسي (ع) قرار داشت بزند ، وقتي موسي (ع) با عصايش به آن تخته سنگ زد ،  سنگ منفجر شد و بلافاصله دوازده چشمۀ آب در همان ساحه به جريان افتاد ، كه ريزش آب  هر يك ازان چشمه ها به پايين دره و آن هم به فاصله هاي متفاوت باعث ايجاد دوازده صداي مختلف ولي نزديك به هم شد . كه پيدايش اين دوازده صدا در گوش شنونده باعث بروز نوعي موسيقي آرام بخش شد . آناني كه در كرانه هاي همان كناره ميزيستند ، آهسته آهسته از همان صداها الهام گرفته و با تجزيه و تركيب آن صداها ، ابتدايي ترين نوع موسيقي را درحريم خانوادۀ بشر به ميان آوردند . امروز هم گوش دادن به صداي ريزش آب از ارتفاعات يا آواز جويبار و يا شنيدن صداي دريا در سكوت براي ما روحپرور ، رخوت آور و آرامش بخش است .
    به هرحال ؛ امروز ميبينيم كه اساسات موسيقي در همه جاي دنيا بر روي دوازده صوت استوار است ، كه هر يك ازين اصوات را در زبان موسيقي ( سر )  { بر وزن پر ، مخالف خالي } مينامند و هر يك ازين صداها در موسيقي شرقي يا غربي داراي نمادي است كه بيانگر يكي از اصوات دوازده گانه در مجموع ترتيب وتوالي عمومي همۀ اين صداهاست.
    در موسيقي غربي نماد هر يك ازين اصوات را چنين مينگارند

و اما در موسيقي شرقي و يا بهتر بگوييم در موسيقي كلاسيك سرزمين هند ، شكل علمي آن چنين ميشود :

هريك ازين نمادها ، مخفف واژه يي است ، به شرح زير :

سا = سپتك

ري = ريكهب

گه = گندهارا

مه = مدهم

په = پنچم

ده = ديوت

ني = نيكهات
    برخي ديگر  از دانشمندان اين عرصه ، واژه هاي بالا را به شرح زير نام برده اند :

سا = شجده

ري = ريشابه

گه = گنداره

مه = مديامه

په = پنچاما

ده = ديواتا

ني = نشاده

   به هرحال ؛ هريك ازين واژه ها ، ريشه در زبان سانسكريت دارند كه از شرح و تفسير معاني آن ميگذريم. وقتي كاربرد اين صدا ها را از « سا » ي نخستين آغازيده و به طرف « سا » ي پردۀ بعدي ميرويم ، اين عمليه را « رفت » يا به اصطلاح موسيقي هندي « آروهي»  مينامند ؛ بدين گونه:

و عكس اين عمليه را به نام «  آمد » يا  « امروهي »   ناميده اند ، كه چنين شكلي دارد:

در پهلوي هريك ازين آوازها ( به جز از { سا } و { په } ) يك آواز نيم پرده يي ديگر نيز وجود دارد كه شكل « زير یا باریک » هريك ازين آوازهاست ، و آن را به اصطلاح موسيقي هندي « تيور » مينامند. در مجموع از آميزش همۀ اين آوازها ، دوازده صوت به ميان ميايد، كه هفت صوت آن « تيور» است و پنج صوت ديگر « كومل» به شرح زير:

تصوير زيرين نماد هاي هريك ازين سرهاي دوازده گانه را به گونۀ واضحتري بيان ميدارد :

سُر هايي كه باعلامت دايرۀ كوچك نشان داده شده « كومل » اند و بقيۀ سُرها « تيور»

در مجموع تركيب گوناگون همين دوازده صداست ، كه به دانشمندان عرصۀ موسيقي فرصت داده ، دست به ايجاد انواع مختلف راگها ، راگنيها  و تاتها بزنند و همين دوازده صوت است كه اصل و اساس موسيقي را در سراسر جهان تشكيل ميدهد .
   دانشمندان موسيقي – صرف نظر از برخي شاخه هاي كم اهميت آن – تعداد مجموعي راگها و راگنيها  را ( 360 ) نوع برشمرده و آن را به دوازده دسته تقسم بندي نموده اند كه هر دسته در برگيرندۀ  ( 30  ) راگ و راگني است . و اين شباهت كامل به دوازده ماه سال دارد كه هر ماه سي روز را درخود جا داده است .  البته ميتوان 5 – 6 روز اضافي سال را در برابر همان راگهاي كم اهميتي كه دانشمندان آن را درجدول بندي خود اضافه ننموده اند ، قرارداد .
   بدين صورت ميان زمان و موسيقي دو نوع همگوني ميتوان مشاهده نمود ، كه يكي همگوني در تقسيم بندي هردو و ديگري دقت در نظم و ترتيب آنانست ، كه كوچكترين اختلال نظمي ، سبب  بروز بزرگترين ناهنجاريها خواهد شد .

تأثيرات زماني موسيقي :
   همانگونه كه چگونگي روز ، شب ، شامگاهان، صبحدم، فصلهاي چهارگانه ، وضعيت آب و هوا و . . . بر جريانهاي سيال ذهني آدمي تأثيرات گوناگون برجا ميگذارد ، موسيقي نيز از همين خصيصه  برخوردار است . چنان كه در سكوت شب يا درخلوت صبحدم، نيروي ذهني انسان بيشتر از آرامش  بهره دارد تا در جريان روز پرغوغا . كه اين خود به ذهن  انسان توانمندي  ميبخشد  تا از  استعداد بيشتري دران مواقع برخوردار باشد و فرستنده ها و گيرنده هاي مغز آدميزاد ، خارج از حيطۀ  امواج راديويي  مزاحم بتواند به گونۀ بهتري قابليت خود را به نمايش گذارد.
   دانشمندان موسيقي بدين باور اند كه تأثير موسيقي با زمان ارتباط مستقيم دارد و هر يك ازان شاخه هاي دوازده گانۀ موسيقي   – كه  در بالا ازان ذكر كرديم  – وابسته اند با يكي از ماههاي سال . همچنان راگها ، راگنيها و تاتهايي كه در هرشاخه تعداد آن به ( 30  ) ميرسد مربوط  ميشود به يكي از روزهاي همان ماه ، كه اگر نوعيت راگ موسيقي با همان زمان معين  مطابقت نمايد ، تأثير آن به مراتب  بيشتر از هنگامي خواهد بود كه هردو مطابقت ننمايند .
   پس اگر فرض كنيم كه تات ( بيروي ) يا راگ  (  كليان ) –  يا هر راگ ديگري – در جدول تقسيم بندي زماني موسيقي در رديف پنجم شاخۀ سوم قرار داشته باشد ، آهنگهاي مربوط به اين راگها يا تاتها ، اگر به تاريخ پنجم ماه جوزا ( باز هم به طور فرضي  مطابق به تقويم  مورد استفادۀ ما )  به گوش  شنونده القا شود ، تأثير آن از هرزمان ديگري بيشتر خواهد بود و برعكس اگر آهنگهاي مربوط به همان راگها ، راگني ها و يا تاتها را به تاريخ سوم ماه اسد بخوانند و بنوازند ،  تأثير  احساسي كمتري در شنونده ايجاد خواهد كرد. البته فضا ، مكان ، حالت، اقليم، وضعيت رواني شنونده و بسا عوامل ديگر نيز در انگيزش تخيل و تأثير گذاري برعواطف و احساسات شنونده رول عمده يي را بازي ميكنند ، كه آن خود به تنهايي  بحث  ديگري را ايجاب ميكند .
    شايد همين علت بوده كه  وقتي  رودكي سمرقندي همان شعر معروف « بوي جوي  موليان آيد همي         ياديار مهربان آيد همي  » خويش را با نواي چنگ به خوانش گرفت ، امير نصرساماني را بدون كفش برخنگ سواركرده و به طرف بخارا روانه كرد ، و همسفرانش كه كفشهاي امير را به دنبال او ميكشيدند ، در مسير راه به پايش پوشش بخشيدند . البته تأثير شعر را نيز در چنين حالاتي نميتوان قطعاً ناديده گرفت .

مشابهت هاي شعر و موسيقي :
   
شعر و موسيقي به عنوان دو هنري كه در انگيزش تخيل و احساس و عواطف انساني نقش بسزايي دارند ، از مشابهت هايي نيز برخوردارند ، كه اين مشابهتها مايۀ همسويي آنها را به بار آورده و زنجيرۀ پيوند شان را به گونۀ ناگسستني گره زده است . برخي از مشابهت هاي ياد شده را چنين برميشمريم :

 الف : 
   
وجود وزن در شعر كلاسيك ما ، اين ويژگي را به شعر بخشيده است كه سخن از نوعي آهنگ برخوردار شود و نشانۀ وجود آهنگ موسيقي منظم در شعر هم از ترتيب و توالي منظم هجاها و قطع منظم صدا در مقاطع همگون آوايي است ، كه اين نظم و دسپلين مرتب صداها به فاصله هاي معين زماني نوعي موسيقي را به وجود آورده است .
   اين ترتيب و توالي منظم صداها ، كه در اشعار و اوزان مختلف با فركانسي هاي مختلف از طريق حس شنوايي وارد حريم انواع حافظه ها و نقطه هاي تاريك ادراكي ذهن انسان ميگردد ، خود نوعي موسيقي است . و موسيقي هم جز ترتيب و توالي صداهاي منظم ، چيز ديگري نيست.
   ترتيب ، توالي و نظم هجاها را ( صرف نظر از بار معنايي واژه ها و جمله ها ) درين بيت نگاه كنيد :

       اگر دنیـا طلب داري بیـا از راستي بگـذر          
    به جز انگشت كج از كوزه روغن بر نمي آيد

       اگر بخواهيم نظم و ترتيب دقيق هجاها را در بيت ذكرشده به دست آوريم ، ناگزير ازعلم عروض استمداد ميجوييم ، كه از تجزيۀ آن چنين شكلي به دست ميايد :

دیده میشود که بیت بالا از توالی و تکرار هشت بار « مفاعیلن » به میان آمده است که دوران یک مصراع آن با نظرداشت مقاطع صوتیش چنین شکلی را به خود میگیرد:
و اگر بخواهيم توالي منظم هجاهاي این  بيت را با كوبيدن كف دست بر روي يك ميز یا  چيز ديگري حس كنيم ،  اين گونه صداي  منظم را  خواهيم شنيد :

كه بازهم ديده ميشود ، فركانسي منظم هجاها در هريك از مقاطع صوتي ، همان تكرار پياپي « مفاعیلن » خواهد بود ؛ نه بيش و نه كم. كه اين خود نوعي موسيقي است.
   درعلم موسيقي نيز عين مورد با همين خصوصيات و ويژگيها وجود دارد ، كه آن را در اصطلاح ( تال ) ميگويند . و اين همان چيزي است كه با وزن در شعر دست به دست داده و برعلاوۀ ايجاد زمينۀ شباهت ميان هردو، اساسي ترين زنجيرۀ پيوند ميان شعر و موسيقي را پديد آورده است ؛ به گونۀ مثال :

   يكي از تالهاي مشهوري كه هزاران و شايد ميليونها آهنگ بر روي آن استوار است ، تالي است به نام ( تين تال ) كه داراي چهار ( بار ) و شانزده ( ماتره ) است ، كه شكل تصويري آن چنين است :

و شكل ضربي آن چنين صورتي دارد :

ديده ميشود كه ميان ( وزن ) در شعر و ( تال ) در موسيقي مشابهتي وجود دارد كه اين مشابهت در فرجام به قرابت و پيوند ميان شان ميانجامد ، درحالي كه ميان خود ( وزن ) و ( تال ) دو چيز ديگر به نامهاي ( سيلاب ) و ( بار ) پيوند برقرار نموده است.

   قابل تذكر تواند بود كه در زبان علم عروض ، هر دسته  ازين صداهاي همگون و پياپي را كه در بالا به شكل ( مفاعيلن ) نشان داده شده ، به نام ( تفعله ) ياد ميكنند ـ و ما آن را (سيلاب ) خواهيم خواند ـ كه از بافت همين ( تفعله ) ها   ( وزن ) به ميان ميايد . در زبان موسيقي نيز مجموع هر يك از ضربهاي منظم و پياپي را كه درينجا  به شكل ( نا دن دن نا ) نشان داده شده است به نام ( بار ) ياد مينمايند ، كه از بافت همين ( بار ) ها  ( تال ) زاده ميشود .شكل زيرين نوعيت اين مشابهت ها را به گونۀ بهتري توضيح ميدارد:

 

از تماشاي شكل بالا بدين نتيجه ميرسيم كه :

  1. ( سيلاب ) شعر ، معادل است با ( بار ) در موسيقي .
  2. ( ماتره ) يا ضرب موسيقي ، معادل است با هجاي شعر .
  3. ( بحر عروضي ) شعر ، معادل است با ( تال ) در موسيقي .
  4. و خطوط سرخرنگ ( لَي ) است در موسيقي، كه متأسفانه در شعر اسمي بران گذارده نشده است .
       البته منظور ما درينجا مطابقت صد در صد ( تال ) و ( وزن ) در همه جوانب نيست ؛ بل بيان مشابهتهايي است كه زمينۀ پيوند شعر و موسيقي را فراهم نموده است . مطابقت و عدم مطابقت ( سيلاب ) ها با ( بار ) ها وابسته به درازي و كوتاهي موج صدا دركمپوز است. و اي بسا كه بسياري از ( سيلاب ) هاي نا مشابه در يك نوع ( بار ) كاملاً باهم توافق و تطابق مينمايند و در جاي ديگري – نظر به نوعيت كمپوز – همين ( سيلاب ) ها با همين ( بار ) ها اصلاً آشتي پذير نيستند

ب : 
   
مشابهت ديگري كه ميان شعر و موسيقي رابطۀ خويشاوندي برقرار مينمايد ، نزديكي راگهاي موسيقي و قالبهاي بياني شعر است :
   ما در شعر خويش قالبهاي بياني گوناگوني زير نامهاي غزل ، قصيده ، رباعي ، مثنوي و . . . داريم كه هريك ازانها براي بيان مفاهيم خاصي طراحي شده اند. به گونۀ مثال نميتوان موضوعات تغزلي را در قالب قصيده ريخت و يا موضوعاتي را كه جنبۀ وصفي داشته باشند ، در قالب غزل جا داد ؛ زيرا شيوۀ بيان در چوكات هر يك ازين قالبها مستلزم رعايت ويژگي همان قالب است  و اگر كاري غير ازين انجام پذيرد ، نه تنها لطافت و زيبايي آن را از ميان برميدارد : كه بار عاطفي آن نيز لطمه ديده و برشنونده به گونۀ لازم اثرگذار نميافتد.
   در موسيقي نيز عين همين ويژگي وجود دارد و درحقيقت همۀ راگها ، راگنيها و تاتها براي انتقال بار عاطفي ويژه يي طراحي شده اند ، كه برخي ازانان شادي آفرينند و برخي ديگر زايندۀ حزن و اندوه و يا چيز هاي ديگري از همين قبيل. به گونۀ مثال نميتوان آهنگهاي شاد و مستي آفرين را در قالب راگ ( بهيرو ) جا داد ؛ زيرا طبيعت خود اين راگ بر مبناي حزن بنا يافته است و اگر رعايت دقيق تمام ويژگيهاي موسيقي با در نظرداشت حالات بيروني و بار معنايي شعر در زمان القاي آن صورت گيرد ، بدون شك اشك از چشم و آه از دل بدر خواهد آورد و اگر برعكس اين باشد، پس بدان ميماند كه درودگري فرنگ زاده را بر منصب پاسداري فرهنگ خاور زمين بگماريم ، كه در ظاهر خيلي آراسته مينمايد ؛ اما چون آن گوهر لازم را در سرشت ندارد، نميتواند بر محولش كارگر افتد .
   با در نظرداشت موارد بالا بدين نتيجه دست مييازيم ، كه وجود قالبهاي بياني در شعر و راگها در موسيقي ، با مطابقت ويژگيهاي همگون ميان آنان ، نوعي مشابهت را به ميان آورده ، كه اين مشابهت رابطۀ تنگي را ميان شعر و موسيقي برقرار نموده است .

ج : 

    نوع ديگر مشابهت ميان شعر و موسيقي ، مشابهت موضوعي است . شعر ما در درازناي زمانه ها در بر گيرندة موضوعات و مطالب متنوع و گوناگوني بوده ، كه دانشمندان با نظرداشت ويژگيهاي آن ، نامهاي گوناگوني را بر انواع شعر ما گذارده اند ؛ مانند : شعر حماسي ، شعر غنايي ، شعر وصفي ، شعر فلسفي و . . . كه هر شاعري با شيوه و شگرد ويژة خويش در طريق تحول و تكامل گونه هاي آن گام نهاده است . هر يك از گونه هاي نامبرده ، بيانگر نوعي ويژگي در مطابقت با مفهوم بياني آن شعر است ، كه شاعران به هنگام آفرينش آثاري ازين دست در جستجوي اثر گذاري آفريدة شان بر شعور شنونده بوده اند و ازينرو مؤثرترين وسيله را كه « مناسبت » خوانده ميشود ، در نظرگرفته و به آفرينش آثار خويش دست يازيده اند . اگر رعايت « مناسبت » در شعر مد نظرگرفته نشود ، آن گونه كه شاعر توقع دارد ، شعرش بر شعور شنونده تأثيرگذار باشد ، هرگز به چنگ اندر نيايد .

اينجاست كه ميبينيم ، در موسيقي نيز دسته بندي گونه هاي متنوع آن زير نامهاي ، موسيقي عسكري       ( موزيك نظامي ) ، موسيقي غنايي ، موسيقي عزا ، موسيقي درماني و . . . كاري بيهوده نبوده و هر پارچه يي ازان به منظور تأثيرگذاري بر بخشي از شعور يا روان آدميزاد خود را در گوشة يكي از قالبهاي نام برده جا داده است . كه باز هم اين همگوني يادشده ، زمينة رويش رابطه يي نزديك  ميان شعر و موسيقي را فراهم آورده است .

د : 

 گاهي يك پارچه شعر زيبا به نيروي بار معنايي مركب از پيوند واژه ها ، چنان اثري بر شنونده بر جا ميگذارد، كه انعكاس اثر گذاري آن در زندگي عادي و روزمرة فرد تجسم مييابد و گاهي اين تأثير چنان ژرف است كه حتي سالهاي سال در كهكشان خاطرات شنونده باقي ميماند و در پيوند با ستارگان بخت و اقبال وي بر قلمرو سرنوشتش بساط فرمانروايي ميگستراند .

        موسيقي نيز از پهناي همين ويژگي ، مايه اندوخته است . گاهي ديده شده كه يك پارچه موسيقي دلنشين به كمك ترتيب و توازن صداهاي دل انگيز ، چنان بر داشته هاي ذهني فرد چيره ميشود ، كه حتي تپش قلب و حركت نبض وي ازان مايه ميگيرد و مفهوم واقعي زيبايي در بيكرانة روح و روانش جاني تازه ميگيرد .

  گذشته ازينها موسيقي و شعر برخلاف هنرهاي ديگر ، از توانايي ديرپايي در مخيلة آدمي نيز برخوردارند . اگر تابلويي زيبا را كه با دستان نقاشي چيره دست آفريده شده باشد ،  و يا مجسمه يي را كه بتوان آن را « موسيقي جامد » ناميد ، در نظر بياوريم ، ميبينيم كه با وصف ژرفاي اثر گذاري آن بر احساس و ادراك آدمي ، دركنشهاي عادي تجسم نمييابد و اگر هم چنين باشد ، پايايي آن اثرگذاري دركوتاه مدت از ميان رفته و جزء دفتر خاطرات ميگردد ؛ اما ژرفاي اثرگذاري موسيقي و شعر نه تنها بر گسترة روان آدمي سايه ميافگند ؛ بلكه در بسياري از موارد ، افسارگسيختگي عواطف و احساسات سركش فرد را مهارنموده و در درازمدت با وي باقي ميماند و درحركتش روي خط زمان او را ياري ميرساند .

         خلاصة كلام اين كه مشابهت اثر گذاري ديرپا بر احساس و عاطفه و ادراك و روان آدمي ، چه در درازمدت و چه در كوتاه مدت ميان شعر و موسيقي رابطة نزديكي را نسبت به ساير هنر ها به ميان آورده است .     

مطابقت هجاها با ماتره ها

در بخشهاي گذشته از پيوند شعر و موسيقي به تكرار سخن رانديم . اكنون ببينيم چه عواملي باعث پيدايش اين پيوند گرديده و كدام حلقه ها سبب اتصال زنجيرة شعر و موسيقي شده است .

          موسيقيدانان بزرگ ، جهت ايجاد يك آهنگ خوب و معياري ، سه اصل عمده را ملاك تنظيم آن قرار داده اند ، كه آنها را به نامهاي « سر » ( 3 )، « تال »  و  « لي » ( 4 ) ميشناسند . ازانجايي كه در بحث كنوني ما « سر » نقشي را ايفا نمي كند ؛ پس آن را در همين قسمت صفحه رها نموده ، سفر خويش را در همراهي با « تال » و « لي » به سوي سرزمين « شعر » ادامه ميدهيم .

( تال ) چيست ؟

          تال مخفف كلمة ( تاله ) به زبان هندي است ، كه در لغت كف زدن يا به اصطلاح چك چك كردن را ميگويند و در زبان موسيقي نواختن ضربه هاي منظم و مكرر بر روي يكي  از آلات ضربي موسيقي را گويند كه هدف آن ايجاد وقفه هاي منظم در هماهنگي با جريان صدا هاي تشكيل دهندة يك پارچة موسيقي است . تا موسيقي را از حالت يكنواخت و كسالت آور بدر آورده ، حركتي منظم و موجدار دران پديد آورد . و اين همان چيزي است كه  ذوق موسيقايي انسان بدان نياز دارد.

      در گذشته ها رسم بران بوده كه نخست شاعران شعر ميسرودند ، سپس موسيقيدانان و آهنگسازان آن شعرها را ماية آفرينش آهنگ هايشان قرار ميدادند . چون در شعر نوعي دسته بندي هجايي  و صوتي و وقفه هاي منظم وجود دارد كه حركت شعر را آهنگين ميسازد ؛ بناءً موسيقيدانان با شناخت اين حركات و سكنات منظم در شعر متوجه اهميت آن شده و « تال » هايي را اختراع نمودند ، كه به مرور زمان و با انكشاف تدريجي آلات ضربي ، تعداد آن نيز رو به افزايش گذاشت و امروزه برخي از دانشمندان تعداد تقريبي تالها را به عدد (120) تخمين ميزنند ؛ مگر اكثريت تالها درحريم موسيقي كلاسيك جنبة سمبوليك و تشريفاتي داشته جز در موارد خاص از سراپردة نهاني خويش گام به بيرون نمينهند . شايد در مجموع تالهاي سليس و ثقيلي كه امروزه در انواع مختلف موسيقي ، موارد كاربرد دارد ، از (30 ) نوع تجاوز نكند ، كه باز هم ازان جمله در موسيقي ما بيش از (10-15) نوع آن مورد استفاده نيست .

          چنان كه گفته آمديم ، تالها از تعدد انواع برخوردارند ؛ اما به منظور جلوگيري از اطالة كلام ، دو ـ سه نوع آن را به گونة نمونه ارائه ميداريم :

◄    تال مغولی : داراي سه بار و شش ماتره ( ضرب ) است ، که چنین شکلی دارد :
◄    تال جهبتال : داراي چهار بار و ده ماتره ( ضرب ) است ، بدين گونه :
  تال تينتال : داراي چهار بار و شانزده ماتره ( ضرب ) است ، بدينقرار :

( لَي ) چيست ؟

  لَي در لغت حركات منظم و پياپي هر چيزي را گويند ؛ مانند : گردش منظم ساعت ، حركت يكنواخت قلب ، گردش منظم زمين به دور آفتاب و . . . . در اصطلاح كوچكترين فاصلة منظم زماني ميان دو ضرب در يك تال را گويند ، كه اهل موسيقي جهت موزون ساختن مسيرحركت صدا ها در يك پارچة موسيقي ازان استفاده مينمايند .

   اگر به صداي حركت منظم يك ساعت ديواري گوش فرا دهيم ، و يك دقيقة كامل را مدنظر بگيريم ، ثانيه گرد ساعت از آغاز يك دقيقة تا پايان آن شصت بار ميجهد ، كه هر جهش آن با خود صدايي را انعكاس ميدهد . اگر هريك ازين صداها را به حيث يك ( ماتره ) يا ضرب قبول كنيم ، درميان هردو ماتره يك فاصلة بسياركوچك زماني وجود دارد ، كه همين فاصلة كوچك زماني ( لَي ) است . و در ميان (60 ) ثانيه ، (59) بار تكرار ميشود .

   خطوط عمودي سبز ميان دايره هاي كوچك در شكل زيرين ، نشان دهندة  « لَي » است :

( وزن ) چيست ؟

       در دانش شعر قاعده هايي ـ كما بيش همانند گفته هاي بالا ـ وجود دارد ، كه به منظور دريافت توازن وقفه ها و تكرار منظم آوا ها و هجا ها در شعر به كار گرفته ميشود . اين قواعد و روشها كه در چوكات ( بحرهاي عروضي ) جاگزين شده اند ، پس از سالها تلاش و جستجو توسط دانشمندان اين عرصه تدوين گرديده و در دل كتابها جا گرفته است .

        هرگاه بخواهيم شعري را جهت بازيافت مقاطع صوتي و تكرار آواها و نظم هجايي آن مورد كاوش قرار دهيم ، ناگزيريم از دانش ( عروض  ) استمداد جوييم كه در فرجام نوعيت وزن و مقاطع منظم صوتي و ترتيب و تكرار و خلاصه همه خصايص وزني  آن را در اختيار ما قرارميدهد .

          به گونة مثال : اگر بيت زيرين را جهت بازيافت مقاطع صوتي ، تكرار منظم آواها و بالاخره وزن آن در چوكات دانش ( عروض ) قرار دهيم ، پس از يك سلسله تجزيه و تركيب عروضي ، نوعيت وزن آن چنين به دست ميايد :

                    به نام خداوند جان و خرد                            كزان برتر انديشه برنگذرد

     فعولن         فعولن            فعولن          فعل
     فعولن         فعولن            فعولن          فعل

پس به نتيجه ميرسيم كه شعر مذكور در وزن ( فعولن فعولن فعولن فعل ) سروده شده ، كه آن      ( بحر متقارب مثمن محذوف ) است . و مشاهده ميگردد كه ( فعولن ) سه بار در هر مصراع تكرار شده و    ( فعل ) يك بار در پايان هر مصراع . اگر اينجا ( عروض ) را به يك ترازو تشبيه كنيم و هريك از مصراعهاي شعر يادشده را در يكي ازكفه هاي اين ترازو قرار دهيم ، شاهين ترازو دقيقاً روي نقطة صفري توقف مينمايد ، چون هيچگونه كمي و زيادي ميان محتواي كفه ها موجود نيست .

          از مرور سخنان بالا بدين نتيجه دست مييازيم كه يگانه عاملي كه ميان شعر و موسيقي پيوند ناگسستني برقرار نموده ، همانا مطابقت دقيق هجاها و فاصله هاي منظم وزن شعر در مطابقت با مقاطع منظم ضربي تال در موسيقي است .

درينجا جهت وضاحت بيشتر موضوع ميرويم به سراغ آهنگي از هنرمند محبوب و شهير كشورمان   ( وحيد قاسمي ) ، تا ببينيم كه مطابقت دقيق و منظم هجاهاي شعر با مقاطع منظم ضربي تال در موسيقي چگونه صورت پذيرفته است . مطلع آهنگ يادشده چنين است :

               عشق اگر درجلوه آرد پرتو مقدور را                 ازگداز دل دهد روغن چراغ طور را

       اين شعر در « بحر رمل مثمن محذوف = فاعلاتن / فاعلاتن / فاعلاتن / فاعلن » سروده و در تال « مغولي = دن دن دا دا تن نا »  نواخته شده است.

ديده ميشود كه ( وحيد قاسمي ) به شكل بسيار ظريف و هنرمندانه ، ( 13 ) ماتره يا ضرب را به طور دقيق و منظم زير پوشش هردو سيلاب  ( فاعلاتن فاعلاتن )  قرار داده و در مجموع ،  دو مصراع نخست اين آهنگ دقيقاً بر روي( 78 ) ضرب نشسته است .  كه همين جريان تا آخر آهنگ به همين شكل و بدون كوچكترين تفاوتي ادامه دارد .

مطابقت تال با وزن :

          درگذشته گفتيم كه مطابقت و عدم مطابقت اوزان عروضي با تال وابسته به نوعيت كمپوز است ؛ زيرا بلندي و كوتاهي هجاها در هنگام تلفظ كلمات است كه نوعيت تال را تعيين ميكند ، نه وزن عروضي . پس اگر يك شعر در دو كمپوز مختلف خوانده شود ، طبيعتاً بلندي و كوتاهي هجاها و نوعيت تال درانها به دو گونة متفاوت عرض وجود ميكند . هرچند كه وزن عروضي همانست كه بود .

      اينك باز هم به منظور روشنگري بيشتر ، نمونه يي ازينگونه اختلاف را در قالب بيت ذيل ارائه ميداريم :

               هرجا كه سفركردم توهمسفرم بودي                  وز هرطرفي رفتم تو راهبرم بودي

اين شعر كه در يكي از مشتقات ( بحر رجز ) و در وزن ( مستفعل مفعولن مستفعل مفعولن ) سروده شده ، در دو كمپوز مختلف توسط هنرمندان پر آوازة كشور ما ( احمد ظاهر و فرهاد دريا ) به اجرا درامده است .

احمد ظاهر هجاهاي اين شعر را  با ضربهاي ( دا دن نا / دا تن نا ) مطابقت بخشيده و فرهاد دريا آن را در مطابقت با ضربهاي  ( دا تك تن تن / تا تك دن دن ) به خوانش گرفته است .

نخست آهنگ احمدظاهر:

و اين هم آهنگ فرهاد دريا :

در اشكال بالا به خوبي مشاهده ميگردد كه احمد ظاهر جملة ( هرجا كه سفركردم ) و يا جملة ( تو همسفرم بودي )‌ را با دوازده ماتره مطابقت بخشيده ، و در مجموع دو مصراع اين شعر را در ( 48 ) ماتره خاتمه بخشيده ، كه همين روال يعني هر ( مستفعل مفعولن ) تا آخر آهنگ همچنان بر روي دوازده ماتره اتكا دارد،  نه كم و نه بيش .

          اما در آهنگ فرهاد دريا ميبينيم كه او هر ( مستفعل مفعولن ) را بر روي شانزده ماتره قرار داده است. كه در مجموع هجاهاي دو مصراع يادشده درين آهنگ ، ( 72 ) ماتره را زير پوشش قرار داده است ؛ زيرا نوعيت كمپوز ايجاب ميكرد كه احمدظاهر ، هر ( مستفعل مفعولن ) را بر روي دوازده ماتره قرار دهد و فرهاد دريا بر روي شانزده ماتره . در حالي كه شعرهمانست و بيت همان و وزن عروضي همان .     

پس با مطالعة دو نمونة بالا به اين نتيجة قطعي ميرسيم ، كه مطابقت و عدم مطابقت وزن و تال ارتباط مستقيم دارد با نوعيت كمپوز ، كه او خود تعيين كنندة نوعيت حركت و سرعت تال و تقسيم بندي هجاها برروي ماتره هاست .

كاربرد شعر در موسيقي

      يكي از مراحل دشوار در جريان آفرينش يك آهنگ خوب ، مرحلة انتخاب شعر است ، كه آهنگساران را به مشكلاتي مواجه ميسازد ؛ زيرا يافتن يك پارچه شعر متناسب ، با كمپوزي تازه ساخته شده ، كه در برگيرندة همه جوانب مقتضيات مقاطع صوتي و  ضربي و افادة مفهوم مورد نظر ، در قالب ريتمي از قبل تهيه شده ، با در نظرداشت مناسبتهاي زماني و مكاني آهنگ باشد ، كار ساده يي نيست .

      از سوي ديگر نوعيت شعرانتخاب شده به اضافة محتويات و طرز كاربرد آن در يك آهنگ ، ميتواند گوشه هايي از شخصيت فردي آهنگساز و يا آوازخوان را به نمايش بگذارد ، كه اين خود در تعيين مسير شهرت  و ميزان صعود و نزول محبوبيت وي نقش مهمي را بازي مينمايد .

        اگر كمپوز يك آهنگ بر مبناي همه ارزشهاي علمي و هنري استوار باشد ؛ اما شعري مبتذل دران كمپوز جاگيرد ، از مقدار تأثير گذاري خود به مراتب ميكاهد و برعكس اگر شعري در برگيرندة همه زيباييهاي لفظي و معنوي باشد ؛ اما دريك كمپوز ناشيانه جا گيرد ، پس از دريافت چنين معجوني نامتناسب، روان آدمي برحال شاعر و آهنگساز زار زار خواهد گريست .

         اينجاست كه اهميت انتخاب شعر ، مسؤوليت آهنگساز را دوچندان ميسازد و لازم ميافتد كه  آهنگسازان و آوازخوانان ما  در آفرينش پارچه هاي جديد خويش از دقت بيشتري كار گيرند .

   اينك برخي از بازيافته هاي كاربرد شعر در موسيقي را چنين خلاصه ميكنيم :

  • كاربرد تصنيف در موسيقي :

       در گذشته ها ، آهنگسازان ، شعري از قبل سروده شده را ماية آفرينش كمپوز جديد خويش قرار ميدادند . اين كار برعلاوة محاسن خويش ، معايبي را نيز به همراه داشت ، كه برجسته ترين آن ، عدم مطابقت برخي هجاهاي شعري با ضربها يا ماتره ها درحركت ( تال ) بود . بناءً  آوازخوانان ، جهت تطابق بخشيدن هردو ، مجبور ميشدند يا به برخي حروف ساكن ، حركت بخشند و يا اين كه در قسمتهايي ، مقاطع صوتي خودساخته ايجاد كنند ، تا هجا و ضرب ، حركت باهمي يابند .

         درعلم عروض قاعده يي وجود دارد كه گاهي به منظور ايجاد توازن و توافق كلمات با وزنهاي عروضي ، براي حروف ساكن و اصلي يك واژه ، حركت ميبخشند ، مثلاً : گاهي در شعر ضرورت ميافتد كه واژة ( آبشار ) را به ضم ( ب ) و به شكل ( آبُشار ) تلفظ كنند ، كه همين حركت بخشيدن به ( ب ) اصلي و ساكن را در زبان عروض به نام ( إشباع ) ياد ميكنند .

          در موسيقي استفادة اشعاري كه درانها اشباع به كار گرفته شده باشد ، گاهي ايجاد بي نظمي ميكند و به جريان حركت منظم صدا لطمه وارد مينمايد . البته هميشه هم چنين نيست و بستگي به توانایي هنرمند دارد كه تا چه حد ميتواند هجاهاي اين گونه واژه ها را با ضربها يا ماتره ها حركت باهمي بخشد . كه درين صورت آوازخوان مجبور است  هجاي حرف قبلي آن را تا دو – سه ضرب  كشيده ادا كند و يا اين كه خود نيز قانون اشباع را مراعات نموده ، در ضمن آن حرف مشبع را بر سر ضربي موافق بنشاند ، كه اين خود هنرمندي ميخواهد و پاي هنرنمايي آوازخوانان ناپخته درين فراز و نشيب ميلنگد .

          اينك نمونة هردو گونه را در آهنگي از استاد سراهنگ مورد مطالعه قرار ميدهيم ، كه شعر آن دربحر عروضي ( رمل ) سروده شده و در تال ( مغولي = دن دن دا دا تن نا ) اجرا شده است . شعر با اين ابيات آغاز ميگردد :

الا اي دلشكارم             گل و باغ و بهارم

بهشت و آبشارم             نهال و سبزه زارم

مرو دور از كنارم           ترامن دوست دارم

شكل زيرين بيانگر طرز تلفظ عبارت « بهشت و آبشارم » توسط استاد سراهنگ ، در آهنگ ياد شده است :

چنان كه ديده ميشود ، استاد سراهنگ ، به منظور ايجاد توازن ميان هجاي شعر و حركت ضربهاي تال ، سه عمليه را انجام داده است .

  1. حرف ( ب ) آبشار را از ضرب شماره پنج به ضرب شماره هفت انتقال داده است .
  2. حركت حرف ( آ ) – در شمارة 4 – را دوبار بيشتركشيده تلفظ  نموده و توسط اين حركت ضربهاي پنجم و ششم را پر نموده است.
  3. با اجراي اين دوعمليه ، سكون اصلي ( ب ) را دركلمة ( آبشار ) حفظ نموده و تغييري دران وارد ننموده است . ( هرچند كه دراصل شعر بايد با اشباع خوانده شود ) .

گونة دوم :

درينجا ميبينيم كه حرف ( ت ) در كلمة ( دوست ) با اشباع و به شكل ( دوستُ {با ضمه} ) ادا شده است؛ زيرا قبل از ( ت ) دو حرف ساكن ديگر درين كلمه وجود دارد و اگر حرف سومي ( ت ) هم ساكن ادا شود ، نوعي ناهنجاري درتلفظ پديد ميايد كه گوشهاي آشنا با هنر موسيقي آن را نمي پسندند .

 به هرحال؛ گفته بوديم كه درگذشته ها ، آهنگسازان ، شعري از قبل سروده شده را ماية آفرينش كمپوز جديد خويش قرار ميدادند ؛ اما بعدها ايشان متوجه نقيصة يادشده گرديدند و ايجاد يك آهنگ جديد را به گونة عكس آن روي دست گرفتند . يعني نخست كمپوز ميساختند و بعد آن را به شاعري ميسپردند ، تا مطابق به حركات منظم ضربي ( تال )  دران كمپوز ، شعري برايشان بسرايد ، كه اين عمليه را « تصنيف سازي » نام نهادند .

        تصنيف سازي  برعلاوة اين كه نقيصة يادشده را از بين ميبرد ، ميتواند مناسبات زماني و مكاني بهتري را در ميان يك آهنگ جاسازي كند ، كه اين خود بر ويژگيهاي بهينه پردازي يك  آهنگ افزوده و درجة پذيرش و تأثيرگذاري آن را تا حد ممكن ارتقا ميبخشد . متأسفانه ((  تصنيف  سازي )) در موسيقي كشور ما مورد توجه اهل حرفت قرار نگرفته و كمبود آن باعث شده است كه آهنگهاي ناپختة فراواني در عرصة موسيقي ما به ظهور رسد  .    

  • تركيب اوزان خاص باموسيقي :

همانگونه كه در موسيقي ، ريتمهاي شادي آفرين و اندوه زا وجود دارد ، شعر نيز از عين همين خصيصه برخوردار است . برخي از اوزان شعري ، نظر به نوعيت ساختاري و حركات  ريتميك هجاهاي خويش، به گونه يي  در حركت ميافتند، كه تكرار هماهنگ و سريع هجاهاي آن ، در حيطة روان آدمي، حالتي شادي بخش و شور آفرين ايجاد ميكنند . اوزان زيرين را ميتوان به عنوان نمايندگان گروه يادشده معرفي نمود  :

  •  وزن ( مستفعلن مستفعلن + مستفعلن مستفعلن  ) = بحر رجزمربع سالم
  •  وزن ( مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن + مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن ) بحر رجزمثمن مطوي
  •  وزن ( مفعول مفاعيل + مفعول مفاعيل  ) و يا ( مستفعل مفعولن + مستفعل مفعولن ) = بحر هزج  مثمن اخرب
  •  وزن ( فاعلاتن مفاعلن فعلن +  فاعلاتن مفاعلن فعلن ) = بحر خفيف مسدس مخبون محذوف

          گاهي از تناسب چيده شدن واژه ها در كنار همديگر و يا نوعيت ساختاري آنها، حالتي در خوانش شعر پديد ميايد، كه روان آدمي تماشاگر رقص و شادي نامرئي واژه ها ميشود ، هرچند آن واژه ها در قالب بحرهايي ارائه شده باشند كه من حيث بحرهاي شاد و شورآفرين شناخته نشده باشند به گونة نمونه، ميتوان اين شعر حزین لاهیجی را ارائه نمود :

هله من جان جهانم، تنه ناها یاهو

مظهر آیت شانم تنه ناها یاهو

          اكنون اين سوال مطرح بحث قرار ميگيرد ، كه از تركيب اين گونه اوزان با موسيقي ، چه چيزي حاصل ميشود. كه ارائة پاسخ بدين پرسش را در ميان گفته هاي زيرين به جستجو ميگيريم :

( الف ) در تركيب با ( تال ) :

     اگر ما يكي از اوزان يادشده را – كه همه طبيعت شورآفريني دارند – ( با نظرداشت بار معنايي آن ) دركمپوزي كه سرعت نظم ضربي آن درحد خيلي پايين قرار داشته باشد، جابجا سازيم ، درحقيقت با آرايش بخشيدن موسيقي توسط يك پارچه شعر ، مرتكب كاستن از تأثير گذاري موسيقي گرديده ايم ؛ زيرا  ما تناسب ميان شعر و موسيقي را رعايت ننموده ايم . چون نوعيت ساختار وزن ، ايجاب رعايت سرعت لازم را مينمايد ، تا از ويژگي شورآفريني آن كاسته نشود ؛ اما وقتي آن را با يك تال آهسته همگام ميسازيم ، پس مجبور ميشويم هجاهاي شعر را مطابق به حركت ماتره ها ادانماييم . اينجاست كه از سرعت لازم آن كاسته ميشود و بر پيمانة تأثيرگذاري آن لطمه وارد مينمايد ؛ زيرا تالهايي كه سرعت نظم ضربي آنها  درحد پايين قرار دارد ، خود طبيعتي شادي بخش و شورآفرين ندارند پس نميتوان ازانها توقع داشت كه برخلاف فطرت و طبيعت خويش ، در ما شور و نشاط بيافرينند .

( ب ) در تركيب با ( راگ ) :

   باز هم اگر اوزان يادشده را درقالب يكي از راگهاي آرام و موجدار ، مانند : راگ درباري ويا راگهايي با خاصيت غم انگيز ، چون راگ بهيرو ، يكجا سازيم ، نتيجة تأثيرگذاري آن برعكس توقع ما خواهد بود. چون در هردو صورت تناسب لازم ايجاد نميگردد و زمينة انگيزش تأثيرگذاري فراهم نميايد .

    گوشهاي تن و روان ما بارها با آهنگهايي مواجه شده اند ، كه تناسب وزن و تال درانها رعايت شده ؛ اما چون آن آهنگها در قالب  راگهاي متناسب با وزن و تال ارائه نگرديده ، حالتي به ما دست داده كه از سرعت حركت وزن و تال ، شانه هامان به پرش افتاده ، مگر روان ما درگوشه يي خزيده و آرام گريسته است . كه اين خود يكي  از نقايص عمده به شمار ميرود . هرچند بوده اند استادان توانمندي چون استاد قاسم افغان و استاد سراهنگ، كه همة اين مركبات نامتجانس را در قالب يك پارچه ريخته و ازخود به يادگار گذاشته اند ؛ اما بناي آن يادگارها طوري استوار بر اصول و مباني علمي و هنري ، هنرمندانه ريخته شده كه حتي روانهاي ظرافتياب ما نتوانسته كوچكترين ناهنجاري را درانها احساس نمايد ؛ زيرا ايشان مانند اطباي حاذق قديم – كه دقيقاً ميدانستند كه از تركيب چه مقدار سركه و عسل ، شربت سكنجبين حاصل ميشود – همين توانايي و استعداد را فطرت خويش نهفته داشتند و از پيمانة آميزش اندوه و شادي در چاشني موسيقي به حد كافي آگاهي داشتند . بناءً تا ظهور موسيقيداناني چون آنها ، از تركيب اين گونه نامتجانسها بايد اجتناب ورزيد .

  • بار معنايي شعر :

( الف ) : نكتة مهم و اساسي ديگر ( كاربرد شعر در موسيقي ) رعايت تناسب ميان بار معنايي شعر و نوعيت تال و راگ است .

    اگر شعري را كه در بار معنايي خويش ، ويژگيهاي سرور انگيزي نهفته باشد ، با يك تال آرام و راگي اندوه زا تركيب  نماييم ،  و آهنگي  با همين خصوصيات بيافرينيم  ، اين را بايد نقصي عمده شمرد ؛  زيرا روان شنونده – نظر به خصوصيات خويش – صرف با يكي ازين دو ( شعر يا موسيقي ) تماس برقرار نموده و ديگري را به باد فراموشي خواهد سپرد . كه درين حالت يا شعر است كه بر قلمرو روان آدمي چيره ميشود يا موسيقي ، نه هردو . پس درين حالت ما شعر و موسيقي را جدا از هم و دركنار هم قرار داده و پيشكش شنونده نموده ايم ،  كه ميتوان اين گونه را به تركيب (  آب – روغن ) تشبيه نمود  ، چون هرگز با هم مخلوط  نميشوند .

          عكس اين تركيب نيز از عين همين ويژگي برخوردار خواهد بود . يعني اگر شعري اندوه زا را با تال و راگ شادي آفرين تركيب نماييم ، باز هم همان نتيجه به دست خواهد آمد . كه درين حال تشبيه ما از ( آب – روغن  ) به ( روغن – آب ) تغيير شكل خواهد داد . كه در هردو صورت نه تأثيرگذار است و نه شفابخش . بناءً با نظرداشت نكات ذكرشده ، بر آهنگسازان و آوازخوانان لازم ميافتد ، كه رعايت دقيق بار معنايي شعر را در تركيب با تال و راگ در نظر داشته و از احتمال عدم آميزش آنها با يكديگر هنرمندانه جلوگيري به عمل آورند .

( ب ) : در شكل ديگري ازين دسته ، گاهي آهنگهايي به گوش ما راه برده اند ، كه بار معنايي شعر آن ايجاب مينمود تا آن آهنگ توسط يك آوازخوان زن اجرا ميشد ؛ اما ما آن را به صداي يك مرد شنيده ايم . برعكس آهنگهايي را نيز شنيده ايم كه بار معنايي شعر ، ايجاب خوانش آن توسط يك آوازخوان مرد را مينمود ؛ مگر آن آهنگ توسط يك آوازخوان زن اجراشده . اينجاست كه عدم هماهنگي بار معنايي و نوعيت صدا ، در سيستم گيرايي و پذيرشگري روان ، ايجاد اختلال نموده و ذهن شنونده به جاي التذاذ و بهره گيري از موسيقي ، به مرور انباشته هاي فلسفي حافظه ميپردازد  و رسالت موسيقي ، قبل از رسيدن به هدف در نيمه راه فرو ميماند .

  • مناسبات زماني و مكاني :

     مسألة ديگري كه در گزينش و جاسازي يك شعر در يك كمپوز از اهميتي فراوان برخوردار است ، رعايت دقيق مناسبات زماني و مكاني شعر و موسيقي است .

   اگر درميان جمعي سوگوار ، سروده يي با محتواي تغزلي به خوانش گرفته شود ، بي مناسبت خواهد بود و اگر در محفل شادي و سرور سخن از دود و باروت و آتش و خون و تجاوز و ويرانگري به ميان آيد، توازن ذهني شنوندگان برهم خواهد خورد. كه در هردو صورت « موسيقي » به « موسيخي»  تبديل خواهد شد . به اين نمونه ها توجه نماييد :

  • گويند در محفلي كه به مناسبت تجليل و بزرگداشت از مقام مادر برپا شده بود ، از آوازخواني خواسته شد تا در جايگاه ويژه قرارگرفته و برگرمي محفل بيافزايد . موقعي كه آوازخوان در برابر حاضرين قرار گرفت، آهنگي را با محتواي اين شعر اجراكرد :

          دو چشمان سياي خمار داري       مادر من

          شنيدم با رقيبان تار داري         مادر من

          فراموشم مكن اي نورديده         مادر من

          اگر چه عاشق بسيار داري         مادر من

          ببينيد ، آوازخوان مذكور محفل را با اجراي موسيقي گرمي بخشيد و با اضافه نمودن عبارت      ( مادر من ) سهم شخصي خود را نيز در برابر مقام والاي مادر ادا كرد؛  اما اين كه دوبيتي ذكر شده چه مفهومي را افاده ميكند و چه مناسبتي با اين محفل داشت، خود جاي بحث دارد .

  • در مورد ديگري ميگويند ، يكي ديگر از آوازخوانان در يكي از محافل عروسي – كه جاي خوشي و سرور است – در ميان صدا هاي دل انگيز موسيقي ، اين شعر را زمزمه كرد :

               ياران و بـرادران مـرا يـاد كنيد

         تابوت مرا زچوب شمشاد كنيـد

               تابوت مـرا قـدم قـدم بـرداريـد

               برخاك سيه مانده و فرياد كنيد

  • سهولت گرايي :

   وقتي شعري براي يك كمپوز جديد انتخاب ميشود ، برعلاوة در نظرگرفتن همه معيارها ، موازين ادبي و جنبه هاي تأثيرگذاري آن ، بايد طوري باشد كه حد اكثرشنوندگان در درك مفهوم آن با مشكلاتي مواجه نشوند . به عبارت ديگر وقتي شعري در قالب موسيقي به شنونده ارائه ميگردد ، نبايد داراي واژه هاي نامأنوس و پيچيده و يا مفاهيم اسطوره يي باشد ، كه شنونده براي درك مفهوم آن مجبور به ورقگرداني فرهنگها و دايرة المعارفها شود .

 همچنان اگر مفاهيم ارزشي شعر درحد خيلي پايين قرار داشته باشد و يا واژه ها و مفاهيم تكراري دران به كارگرفته شده باشد ، ذهن شنونده را به خستگي دچار ساخته و ديگر آن تأثيربخشي لازم را نميتواند ايجاد كند .

  • هدفمندي و پيام :

          موسيقي نبايد صرف وسيلة تفنن و سرگرمي باشد ؛ بلكه بايد وسيله يي باشد براي پخش و نشر ارزشهاي اخلاقي ، معنوي ، اجتماعي ، فرهنگي و . . . . به بياني ديگر : موسيقي بايد هدفمند بوده و پيامي را درخويش نهفته باشد . كه اين پيام ميتواند بيانگر انديشه هاي عرفاني ، حماسي ، عشقي ، فلسفي و . . . باشد ، تا روح معنويت را در ميان افراد جامعه تقويت نمايد و شنوندگان بتوانند در نشيب و فراز روزگار ، اندوه و سرور خويش را با آن در ميان گذارند و در صحراي پر مشقت عمر ، بار سنگين زندگاني را دمي فروهشته و خود اندكي بياسايند .

    افلاطون ميگويد : « اگر داروي تلخي را در جامي ريخته و به كودكي پيشكش كنند ، طبيعتاً وي از نوشيدن آن ابا ميورزد ؛ اما اگر كناره هاي جام را با شهد بيالايند و به كودك دهند ، او مشغول شيريني شهد شده و تلخي دارو را چنان كه بايد احساس نميكند . »

 به همين گونه ما اگر گفتنيهاي لازم را با زباني ساده و يا در قالب پند و اندرز به گوش شنونده فرو كنيم ، مثمر ثمري نخواهد بود ؛ اما اگر همان گفته ها را با شيريني موسيقي آميخته و به شنونده ارائه كنيم ، از گوش به  هوش وي راه ميگشايد و يك تير به دو هدف اصابت ميكند .

      آهنگسازان ما با درك رسالت احتماعي خويش و مطابق به مقتضيات زمانه يي كه ما دران ميزييم  ، بايد موسيقي را از حالت ركود و يكنواختي بيرون آورند و نگذارند تا قاف قيامت زلف يار بر پرده هاي ساز و آواز سايه افگند و يا رخ ماهگونة معشوق درصفحة مدور طبله جلوه نمايي نموده ، قامت سرو يار با بلنداي سه تار همكنار گردد .

 خوشبختانه در سالهاي پسين ، شماري از آهنگسازان و آوازخوانان ما متوجه اين نكته شده و دست به آفرينش شماري ازين گونه آهنگها زده اند ، كه ميتوان اين دسته را  «  آهنگهاي هدفمند » ناميد .

  • اهميت تلفظ واژه ها :

    يكي ديگر از موارد مهم « كاربرد شعر در موسيقي » ، دقت در سهولت تلفظ شماري از واژه هاي يك شعر توسط آوازخوان است . تلفظ شماري از واژه ها با خصوصياتي كه دارند ، براي برخي از آوازخوانان سهل و ساده نيست . ازينرو موقعي كه شعري براي يك كمپوز انتخاب ميگردد ، در قدم نخست بايد آهنگساز بداند كه آوازخوان مورد نظر او – نظر به ويژگيهاي فردي اش – آيا ميتواند شماري از واژه هاي آمده در شعر انتخاب شده را به درستي و به گونة هنرمندانه تلفظ كند يانه .

   شماري از واژه ها نظر به بارمعنايي و ويژگيهايي كه دارند ، ايجاب مينمايند كه مطابق به همان خصوصيات معنايي شان تلفظ شوند ؛ مثلاً : واژه هاي آرام ، آهسته ، قطره قطره ، اندك اندك و . . . اگر شمرده شمرده ، واضح و به آهستگي ادا شوند ، بر كيفيت آهنگ ميافزايند و برعكس اگر اين واژه ها و يا امثال اينها در قالب يك تال سريع و آن هم – خدا ناخواسته – با موزيك جاز ادا گردند ، ديگر اين واژه هاي بيچاره معاني اصلي خويش را از دست ميدهند و نه تنها كه با موسيقي همنوا نميگردند ، كه مبدل به مجسمة بيروح و بي اختيار همان واژه ها ميگردند .

    زماني در يكي از محافل ، آوازخواني با اين شعر مسابقة دوش را به راه انداخته بود :

به ساغر نقل كرد ازخم شراب آهسته آهسته

برامد از پس كوه آفتاب آهسته آهسته

      آوازخوان مذكور در بيابان نابسامانيهاي تلفظ خويش ، با چنان سرعتي ميدويد ، كه همه آوازهاي موسيقي و تمام حروف پارچه پارچه شدة واژگان اين شعر به دنبال وي با نهايت تلاش ميدويدند ؛ اما نميتوانستند دامن وصل او را به كف گيرند . نتيجه همان شد كه نوازندگان و آوازهاي موسيقي و ضربهاي تال و شنوندگان و حروف و هجاها و كلمات شعر و . . .  با خستگي و افسردگي مفرط ، محفل را ترك گفتند، تا لحظه يي در كنجي بياسايند و تصميم بگيرند كه هرگز دوباره با اين آوازخوان به بيابانگردي نروند . و ما هم به جمع ايشان پيوستيم .

  • رعايت معيارهاي ذوقي :

          همه ميدانيم كه معيارهاي ذوقي نزد افراد و طبقات مختلف جامعه يكسان نيست . ازينرو وقتي آهنگساز كمپوزي را تهيه ميبيند و ميخواهد شعري را در قالب آن كمپوز جابجا سازد ، طبيعتاً نظر به نوعيت ساختاري آن كمپوز ، خود ميداند كه اين كمپوز مورد استقبال چگونه افراد يا طبقاتي در جامعه قرار خواهد گرفت ، و درحقيقت اين آهنگ را براي چه كساني و چه مناسبتي ساخته است . البته پس از مرحلة آميزش شعر با كمپوز ، اين حدس و گمان به مرز يقين نزديكتر ميشود و آهنگساز ماهر و مجرب ، خود ميتواند مقدار پذيرش آهنگ جديد را در ميان جامعه نزد خود تخمين زند .

  ازينرو لازم است كه وقتي آهنگساز دست به ايجاد يك پارچة جديد ميزند ، معيارهاي ذوقي شنوندگان را مد نظر قرار داده و مطابق با آن به گزينش شعري بپردازد كه بار معنايي آن متناسب با حركت موسيقي مورد نظر باشد و يا برعكس اين عمليه را انجام دهد ؛ اما اگر منظور يك گروه يا طبقة خاص باشد و يا مناسبتي دركار باشد ، قبل از تركيب شعر و كمپوز ، بايد معيارهاي ذوقي آن گروه و يا مقتضيات آن مناسبت را مدنظر قرار دهد . به گونة مثال آهنگهايي كه مورد استقبال جوانان قرار ميگيرد ، سالمندان آن را نمي پسندند و آهنگهايي كه مورد توجه سالمندان و يا اشخاص چيزفهم – كه بيشتر به محتواي موسيقي اهميت ميدهند ، تا به شكل و فرم آن – قرار ميگيرد ، طبقة نوجوان آن را « خوش ندارند » .

  • رعايت همگوني درتسلسل آهنگها :

    شاعران غزلسراي قديم ما ، در ارائة تصويرهاي متفاوت دست باز داشتند . يعني در يك بيت از وصل يار سخن ميگفتند و در بيت ديگر از فراق وي شكوه سر ميدادند . در مصراعي وصف دلدار ميكردند و در مصراعي ديگر هجو دلشكار .

    اين شيوه متناسب با مقتضيات ادبي آن زمانه ها بود و ايرادي نداشت ؛ اما شعر امروز بيشتر بر روي وحدت موضوع اتكا دارد ، تا به تنوع تضاد هاي موضوعي . و اگر قرار باشد در فضاي شعر تنوعي هم صورت پذيرد ، بايد خارج از دايرة ( وحدت موضوع ) نباشد .

     در موسيقي نيز عين همين مورد صدق ميكند. در گذشته ها اگر آهنگي ساخته ميشد ، آوازخواني آن را يا در يك محفل ميخواند و يا در راديو و جاهاي ديگر يك بار ثبت ميشد و بعد وظيفة آهنگساز و آوازخوان تمام بود . امروز كه با پيشرفت تكنولوژي و كاربرد دستگاههاي مدرن صوتي و تصويري ، آوازخوانان ما چندين آهنگ را يكباره در قالب يك كست يا سي دي به شنوندگان عرضه ميدارند ، سه نكتة مهم را بايد مد نظر قرار دهند .

  1. بار معنايي شعرهاي انتخاب شده در همة آهنگها بايد متناسب با همديگر باشد . نه آن كه در شعر يك آهنگ از خون و آتش و دود و باروت سخن رفته باشد و به دنبال آن شعري در بيان بوس و كنار معشوق و يا امثال آن .
  2. براي متناسب بودن راگها ، راگنيها و تاتهاي شادي آفرين و غم انگيز نيز بايد اهميتي بزرگ قايل شد . اگر آهنگي در قالب يك راگ شادي آفرين ارائه گردد و به دنبال آن بلافاصله آهنگي در قالب يك راگ غم انگيز نواخته شود ، توازن فكري شنونده را برهم ميزند و روح سرگردان را سرگردانتر ميكند .
  3. دقت در تناسب نظم هاي ضربي مجموع آهنگهاي گردآوري شده در يك مجموعه ، نيز از اهميت فراواني برخوردار است . اگر سرعت نظم ضربي يك آهنگ شنونده را به رقص و پايكوبي فراخواند و آهستگي رفتار در نظم ضربي آهنگ بعدي دست شنونده را گرفته و او را به نشستن در گوشه يي وادارد و اين عمليه چندين بار تكرار شود ، ذهن و روان شنونده حق دارد كه تنظيم كنندة آن مجموعه را در دادگاه صحرايي ضمير خويش به محاكمه بكشاند و حكم غيابي تبعيد دايمي او را از سرزمين حافظة خويش صادر نمايد .

     كوتاه سخن آن كه : اگر مجموعه يي از آهنگها در قالب يك سي دي يا كست ، گردهم آورده ميشود ، رعايت تناسب دقيق بار معنايي شعر ، نوعيت راگها و سرعت نظمهاي ضربي از نخستين تا فرجامين آهنگ آن مجموعه ، برعلاوة اين كه توانمندي هنري تنظيم كننده را به نمايش ميگذارد ، برمقدار تأثير گزاري عاطفي آن افزوده و برشهرت و محبوبيت خود هنرمند و دست اندركاران آن مجموعه مي افزايد .

 اگر رعايت توازن و تناسبهاي يادشده ميان آهنگهاي يك مجموعه صورت نگيرد و روح شادي زا و اندوه آفرين آهنگها يكي به دنبال ديگري بر سراپردة گوش شنونده حمله ور شوند ، يا شنونده درحال بوس و كنار معشوق باشد كه يكباره صداهاي ناهنجار انفجار بمب و خمپاره او را تكان دهد و سراسيمه اش كند و يا اين كه شنونده همگام با سرعت يك تال موسيقي در رقص باشد كه دفعتاً آرامي تال ديگر دست او را گرفته سرجايش بنشاند ، پس اين خود بي شباهت به كوهگردي فكري نيست . چون طي نمودن اين همه فرازها و فرودهاي متعدد، جز خستگي به بار نمي آورد. اينجاست كه روح موسيقايي شنونده ترجيح ميدهد كه ازين كوهگردي صرف نظركند و با همان هنرمندان بيابانگرد به بيابانگردي بپردازد؛ زيرا بيابانگردي ساده تر از كوهگرديست .

پابرگها

( 1 )  به روايتي ديگر ، اين 9 تن از فرشتگان ، مؤكل به نه نوع هنرهاي ظريف گوناگون نبوده و همه موظف به اجراي 9 نوع ساز و آواز بوده اند ، كه همه داخل همان يك چوكات ، يعني هنر موسيقي ميشده است .

( 2 )  بيت دوم اين شعر امير خسرو در منابع مختلف به اشكال مختلف ثبت گرديده است . ازجمله :

               خواندند ملايكان به لحن داؤود                        درتن درتن درا درا درتن درتن         

       و يا :

             خواندند ملايكان به لحن داؤود                 گفتند درا درا تو درتن درتن 

( 3 )  سر : بر وزن ( پر ) = مخالف ( خالي ) .

( 4 ) لي  : بر وزن ( كي ) = چه وقت . 

۩  نشر شده در : وبسايت فردا