گلدان
به یاد آور زمانی را
که خورشید جهان را کشته بودند
و دامان شفق از خون خورشید
چو رنگ لاله ها در بستر دشت
بسی رنگین و خونین بود
و من همدوش با آن لحظه ها
گلبرگ عشقم را
به گلدان دل تنگ تو بنشاندم
و از اشک محبت سالها این بوته را
سیراب گرداندم
گیاه هرزۀ کین را
به سر انگشت مهر خود
ز گلدان دلت چیدم
ولی افسوس ! صد افسوس !
حریم تنگ گلدان دلت نگذاشت تا گلبرگ عشقم ریشه پردازد
هویدا گردد از هرساقه اش صدها گل امید
دریغا ! حسرتا ! پژمرد و آنگه برگهایش را
ز دمسردی پاییزی یکایک ریخت
گل امیدهایم بر فراز ساقه ها
خشکید و پرپر شد
◘ ◘ ◘
. . . سپس گلبرگ عشقم را
ز گلدان دل تنگت بدر کردم
به گلدان فراخ سینۀ دیگر نشاندم
آب دادم ، پرورش کردم
که اینک آن گل پژمردۀ دیروز
میان سینۀ گلدان دیگر
پر طراوت شد
درینجا با ثمر شد، برگها آورد و بار آورد
ولی افسوس برگلدان قلب تو
که هرگز کس دران دیگر
گل عشقی نرویاند
و اشک مهر خود برآن نریزاند
که گلدان دل تنگت
سزاوارست رویانیدن گلهای خودرو را
بلی، افسوس !
صد افسوس !