پس از سکوت بلند


پس از سكوت بلند

پس از گسستن زنجير يك سكوت بلند

پس از خزيدن پندار هاي يأس آلود

 كه ريشه كرد به بنياد باورم اينك 

من از سلالۀ خورشيد تشنه ميگويم

و از تبار درختان جنگل متروك

من از تلاوت آيات خفتۀ پاييز

به روي پيكر خونين شهر حادثه ها

هميشه ميشنوم

                      هميشه ميبينم

كه ريشه هاي كوير از پس حجاب سكوت

به صخره هاي گنهكار پير ميخندند

و ريشه هاي اقاقي ز چاك دامن خاك

در انتظار رفو ساز پيك بارانند

. . . و در چنين هنگام

طلوع روشن فردا به گوش من خواند :

سرود خفتۀ آيينه در ترانۀ رعد

– پس از هياهوي باد –

به آشيانۀ گوش زمانه خواهد شد

و بوته هاي تهي گشته

                                       بار خواهد داد