پس از سکوت بلند پس از سكوت بلندپس از گسستن زنجير يك سكوت بلندپس از خزيدن پندار هاي يأس آلود كه ريشه كرد به بنياد باورم اينك من از سلالۀ خورشيد تشنه ميگويمو از تبار درختان جنگل متروكمن از تلاوت آيات خفتۀ پاييزبه روي پيكر خونين شهر حادثه هاهميشه ميشنوم هميشه ميبينمكه ريشه هاي كوير از پس حجاب سكوتبه صخره هاي گنهكار پير ميخندندو ريشه هاي اقاقي ز چاك دامن خاكدر انتظار رفو ساز پيك بارانند. . . و در چنين هنگامطلوع روشن فردا به گوش من خواند :سرود خفتۀ آيينه در ترانۀ رعد– پس از هياهوي باد –به آشيانۀ گوش زمانه خواهد شدو بوته هاي تهي گشته بار خواهد داد