وداع سالها پيش دران شامگه ي باراني ـ كه حرير نفس گل تن عريان بهاران را با بوسۀ خود مينوشيد ـ درخم كوچۀ تاريك ، كنار ديوار حلقه زد گرد تنم ساق دو دستان بلور لرزش و گرمي لب ، با نفس سوزانش آمد آهسته و بر روي لبانم لغزيد بوسۀ تلخ وداع قطرۀ اشك نگاه غضب آلود . . . و خدا حافظ تو ◘ ◘ ◘ سالها بعد . . . درين شهر غريب باز او را ديدم درخم كوچۀ تاريك دگر ، شام دگر روي سه چرخه به دستش قفسي پر ز قناريها بود حيرت و رنجش آميخته با خندۀ تلخ يك نگاه غضب آلود دگر ره سپردن به شتاب كاجهاي دو كنار رهِ باريك و دراز در دل بدرقۀ سرد خود او را بردند تا همان نقطۀ تاريك ، كه ناپيدا گشت ◘ ◘ ◘ زندگي نيز همين است از خم كوچۀ تاريك بيابد آغاز باز اندرخم يك كوچۀ تاريك دگر ناپيدا