توسن سرشت من از فراق نگهت صهبـای دست یـارروی سفـر بـه جانب عقبـی نهـاده اماز قلـقـل صراحـی و میـنـا بـریـده امبـر دل نشـان اشـک زلیخـا نهـاده اممن از شرار شعلـۀ خامـوش اضطـرابزیـر و بـم خـروش بـه بـالا نهـاده امازنوبهار وغنچه وگل چونکه نیست سودسـرمـایـه را بـه بنیـۀ غمهـا نهـاده اممن درمیـان نـوحـه سرایان این چمـنبـردل هـوای همـت عنـقـا نـهـاده اممــن بــر فــراز درۀ مــوهـــوم آرزودر پای دل صـد آبلـه بـرجـا نهـاده امدر پیـچ و تاب وادی گلـرنگ التمـاستسخیـر دل بـه نـاوک لیـلا نهـاده امچــون آرزوی راهـگشـایـان انـتـظـارمشـاطـۀ امیـد بـه ســودا نـهــاده اماز تـوسـن سرشـت چـو نبـود ره فـرارزینرو به دیر و صومعه هم پا نهـاده امانـدر دل سیـاه شـب و دامــن سحــرآهنـگ سـوی عالـم بـالا نـهــاده ام چون اختران رود دل انگیـز کهکشـانسـر درمـیـان سیـنـۀ دریـا نـهـاده امدلگـرمـی جـنـون نشـد آواره از کـنـارناچـار سـر بـه دامـن صحـرا نهـاده ام