توسن سرشت

         
من از فراق نگهت صهبـای دست یـار
روی سفـر بـه جانب عقبـی نهـاده ام

از قلـقـل صراحـی و میـنـا بـریـده ام
بـر دل نشـان اشـک زلیخـا نهـاده ام

من از شرار شعلـۀ خامـوش اضطـراب
زیـر و بـم خـروش بـه بـالا نهـاده ام

ازنوبهار وغنچه وگل چونکه نیست سود
سـرمـایـه را بـه بنیـۀ غمهـا نهـاده ام

من درمیـان نـوحـه سرایان این چمـن
بـردل هـوای همـت عنـقـا نـهـاده ام

مــن بــر فــراز درۀ مــوهـــوم آرزو
در پای دل صـد آبلـه بـرجـا نهـاده ام

در پیـچ و تاب وادی گلـرنگ التمـاس
تسخیـر دل بـه نـاوک لیـلا نهـاده ام

چــون آرزوی راهـگشـایـان انـتـظـار
مشـاطـۀ امیـد بـه ســودا نـهــاده ام

از تـوسـن سرشـت چـو نبـود ره فـرار
زینرو به دیر و صومعه هم پا نهـاده ام

انـدر دل سیـاه شـب و دامــن سحــر
آهنـگ سـوی عالـم بـالا نـهــاده ام

 چون اختران رود دل انگیـز کهکشـان
سـر درمـیـان سیـنـۀ دریـا نـهـاده ام

دلگـرمـی جـنـون نشـد آواره از کـنـار
ناچـار سـر بـه دامـن صحـرا نهـاده ام