آزادی
مرا در شهر ميجستند
مرداني كه ساطور بزرگ قرنهاي رفته را
از مدفن تاريخ دزديدند
و از خون صيقلش دادند
مرداني كه
پولادين نيام دشنه هاي خويشتن را
دور افگندند
به فرمان كسي ،
کاو زندگي را نيمرخ ميديد
مرا در شهر ميجستند و ميگفتند
اين ديوانه شاعر
سالها اين خلق را شورانده از هذيان
براي مردمان او واژه هاي نفرت و شبخون و كين
و انتقام و خشم را
تفسير ميكرده است
و هرجا زندگي گفتند ، او ( آزادي ) اش تعبير ميكرده است
تب تاريك هذيانبار اين شاعر
به روي پيكر ديوارها و سنگهاي شهر
اكنون سايه افگنده است
ز هرسو بشنوي جز شعر آزادي
سرود ديگري هرگز
به گوش اندر نمي آيد
◘ ◘ ◘
و اما ناگهان خورشيد سرزد از در مغرب
خداي خشم را باري
چراغ پرفروغ صبر شد خاموش
غريوي شد ،
فرو بنشست ،
خون جاري شد و مردم
نيام دشنه ها را هرطرف در جستجو بودند
و اكنون روزگاري شد ،
كه حتي كودكان شهرهم
آزاد ميخندند
و من هذيان نمي گويم