مصاحبه با جریدۀ عربی زبان « النهار »
ترجمۀ متن عربی مصاحبۀ جریدۀ عربی زبان « النهار»، با استاد فرخاری درسال 1990 میلادی
خوانندگان عزیز!
درین شماره مصاحبه یی داریم با استاد احمد یاسین فرخاری، شاعر و نویسندۀ افغان مقیم شهر پشاور پاکستان، که اخیراً کتابی ازیشان زیر عنوان « الاقاصیص الافغانیة » یا نمونه های داستان کوتاه افغانستان به نشر رسیده است.
استاد فرخاری درسال 1962 میلادی در شهر کوچکی به نام « فرخار» در شمال افغانستان به دنیا آمده ، و تحصیلات خویش را در رشتة زبان و ادبیات عربی در دانشگاه کابل به پایان رسانیده است. پس از دگرگونی ناهنجار اوضاع سیاسی افغانستان، درسال 1987 میلادی به پاکستان مهاجرت نموده و تا اکنون درین شهر زندگی بسر میبرد.
- خوب استاد فرخاری ! پیش از همه از شما تشکر میکنیم که دعوت ما را برای مصاحبه پذیرفتید. و به عنوان نخستین سوال از شما میپرسیم که چه انگیزه باعث شد که شما دست به تألیف و ترجمۀ « الاقاصیص الأفغانیة » بزنید؟
- پس از عرض سلام و احترام خدمت شما و همه خوانندگان گرامی جریدۀ وزین « النهار» ، به عرض برسانم که یکی از راههای شناخت فرهنگ اقوام و ملل مختلف جهان، مطالعۀ آثار ادبی آنان است که براورده شدن این هدف جز از راه ترجمۀ آثار میسر نیست. ما در افغانستان با نمونه های بسیاری از داستانهای کوتاه نویسندگان جهان آشنایی داشته و داریم، که بیشترین نمونه های آن را آثار نویسندگان غربی و روسی تشکیل میدهد؛ اما از نویسندگان عرب کمتر نوشته یی در زمینۀ داستان کوتاه به دست ما رسیده است. بالمقابل من گمان میبرم که داستانهای کوتاه نویسندگان افغان نیز کمتر به دست خوانندۀ عرب رسیده و شاید هم هیچ اثری درین زمینه وجود نداشته باشد. با مطرح شدن همین نکته ، من تصمیم گرفتم اثری ولو هرچه کوچک از نمونه های آثار داستانی نویسندگان افغان تهیه نموده و آن را به زبان عربی ترجمه کنم ؛ تا از یکسو خوانندگان عربی زبان با آثار داستانی نویسندگان افغان آشنایی حاصل نمایند و از سوی دیگر پل ارتباطی میان نویسندگان افغان و عرب به وجود آید.
- کتاب شامل چه موضوعاتی است ؟
- کتاب در بر گیرندۀ بیش از سی داستان کوتاه از نویسندگان معاصر افغانستان است، که برخی ازین داستانها به صورت کامل ترجمه شده و برخی دیگر از داستانها که خیلی طولانی بوده به صورت خلاصه ترجمه شده است.
- چنان که میدانیم داستان کوتاه با شکل و شمایل پذیرفته شدة امروزی در جهان، عمر طولانی ندارد و شاید عمر آن به چند دهه یا حد اکثر یک قرن نرسد؛ این مسأله در افغانستان به چه صورت بوده ؟ نوشتن آثار داستانی از چه زمانی شروع شده و به چه شکلی ادامه یافته است؟
- تاریخ پیدایش داستان کوتاه با شکل و شمایل امروزی در افغانستان به سال 1300 هجری شمسی یا 1921 میلادی برمیگردد. نخستین داستان کوتاه زیر عنوان « جهاد اکبر» نوشتۀ « مولوی محمد حسین » در همین سال در مجلۀ « معرف معارف » به نشر رسیده است. پس ازان داستان « تصویر عبرت » از محمد عبدالقادر افندی و « ندای طلبۀ معارف » از محیی الدین انیس را میتوان نام برد که از آغازین داستانهای کوتاه در افغانستان به شمار میروند. البته پس ازان جسته و گریخته داستانهای بسیاری در زمینه های مختلف از نویسندگان مختلف به عرصۀ وجود آمده اند؛ اما کارهایی که درین زمینه به صورت جدی آغاز یافته ، مربوط میشود به سالهای میانی دوران سلطنت ظاهرشاه و پس از تحولات سیاسی و اجتماعی سالهای 1950 و 1951 میلادی. که ازان دوران تا کنون کارهای بسیاری درین زمینه صورت گرفته و نویسندگان بسیاری درین عرصه پدید آمده اند.
- مشهورترین داستان نویسان افغانستان چه کسانی هستند و در چه زمینه هایی داستان نوشته اند ؟
- پس از چند تنی که پیش ازین ذکر خیرشان به میان آمد، نویسندگان دیگری؛ مانند : مير امين الدين انصاري، سيد ابراهيم عالمشاهي، سلمان علي جاغوري، عزيزالرحمان فتحي ، نجیب الله توروایانا ، استاد خلیل الله خلیلی و برخی دیگر که اکنون اسم شان را به خاطر ندارم ، شعلۀ تازه افروختۀ این شمع را زنده نگاه داشتند که متأسفانه بعضی ازینها پدرود حیات گفته اند و برخی هم که زنده اند، دیگر از داستان نویسی دست کشیده اند. اما همین اکنون در داخل افغانستان تنی چند از نویسندگان داستان کوتاه حضور دارند که بسیار مینویسند و خوب هم مینویسند که ازینها مجموعه های داستانی در دست است . اما در مورد موضوع کاری شان که پرسیدید، باید علاوه کنم که زمینۀ قلمفرسایی بیشترین تعداد این نویسندگان برمبنای مسایل اجتماعی و فرهنگی استوار است.
- مسألۀ داستان نویسی در محیط هجرت چگونه است ؟
- در محیط هجرت تا همین سالهای اخیر توجه زیادی در عرصۀ داستان نگاری صورت نگرفته و فقط در همین اواخر است که چند نویسندۀ محدود درین بخش قلم زده و آثاری خلق نموده اند که بیشتر موضوعات جهادی را جهت انگیزش روحیۀ رزمی مردم مبنای کار خود قرار داده اند. در پهلوی این باز نویسندگانی هستند که با رعایت اصول و قواعد داستان نگاری، داستانهای خوبی را با مضامین اجتماعی و فرهنگی پدید آورده اند. البته این در مورد مهاجرینی است که در پاکستان به سر میبرند و اما از مهاجرین افغان که در ایران اقامت دارند، اثری به دست من نرسیده است که درمورد چندی و چونی آن برای شما معلومات ارائه کنم ؛ اما یقین دارم که درانجا هم درین عرصه کارهای شایسته یی صورت گرفته است .
- آیا شما خود گاهی داستان کوتاه نوشته اید؟
- نه ، من خودم هیچگاه داستان کوتاه ننوشته ام ؛ زیرا این عرصۀ کارمن نبوده و شاید هم استعدادش را نداشتم؛ اما سالهایی در دانشگاه ، اصول داستان نگاری تدریس کرده ام .
- اکنون که از تألیف و ترجمۀ کتاب « الأقاصیص الأفغانیة » فراغت حاصل نموده اید ، آیا کارهای دیگری هم زیر دست دارید ؟
- بلی ! کتاب دیگری زیر عنوان « الشعر الأفغانی الحدیث » زیر کار قرار دارد که در برگیرندۀ نمونه های شعری شاعران افغانستان است که اصل آن به زبان دری یا پشتو سروده شده و من آن اشعار را به زبان عربی برگردان میکنم تا شاعران عربی زبان نیز با نمونه های شعری شاعران افغانستان آشنایی حاصل کنند و پل ارتباطی میان شان قایم گردد.
- معیار پذیرش اشعار درین کتاب چگونه است و به چه شکلی آن اشعار را به دست می آورید؟
- مسأله ازین قرار است که من این کتاب را به چند بخش تقسیم کرده ام . به گونۀ مثال : شعرکلاسیک ، شعر معاصر ، شعرای گمنام ، شعرای نو پرداز، شعرای متمایل به کمونیزم ، شعرای متعلق به دورۀ جهاد و …. که تا حد ممکن کوشش صورت گرفته یکی دو پارچه از بهترین نمونه های شعر آنان انتخاب شود و بسیاری ازین نمونه ها از میان دواوین و مجموعه های شعری شاعران به گزینش گرفته شده است. در پهلوی این ما بسیار شاعرانی داریم که تا امروز به علل مختلف گمنام مانده اند و نه تنها که دیوان یا مجموعه یی ازانان به چاپ نرسیده؛ بلکه بسیاری از مردم در داخل افغانستان حتی با نام آنها آشنایی ندارند. در مورد اینها بیشتر از دوستان و آشنایان و اقارب شان کمک خواسته ایم که نمونه های اشعار آنان را در اختیار من قرار بدهند که خوشبختانه تا حال همکاریهای خوبی وجود داشته و برای به دست آوردن نمونه های شعری بسیاری دیگر باید سفرها کرد و به گوشه گوشة افغانستان رفت که هنوز آن مرحله نرسیده است .
- کار این کتاب به کجا رسیده و چه زمانی به پایۀ اکمال خواهد رسید؟
- چنان که قبلاً به عرض رسانیدم ، هنوز در آغاز سفر این کتاب قرار داریم که حدودا میشود گفت در حدود بیست درصد آن تمام شده است و اگر زندگی باقی بود شاید تا یکی دو سال دیگر این کتاب به خط آخر خود برسد .
- سخن از شعر درمیان آمد . من میدانم که شما درعرصۀ شعر هم کارهایی داشته اید. آیا میشود از شما خواهش نمود که یک پارچه شعر خودتان را به عنوان هدیه به « النهار» پیشکش کنید؟
- بلی، من یک پارچه شعر خود را که « طفل یتیم » عنوان دارد و درهمین اواخر سروده ام ، به خوانندگان « النهار» پیشکش میکنم. البته این شعر به زبان فارسی دری سروده شده و من ترجمۀ عربی آن را تا پس فردا خدمت شما تقدیم خواهم نمود.
- ازین که برای ما فرصت آن را مساعد نمودید که با شما گفت و شنودی داشته باشیم ، از شما صمیمانه سپاسگذاری میکنیم. خداوند یار و مددگارتان باد
- من هم ضمن اظهار سپاس از شما ، آرزو میبرم احترامات مرا خدمت همه دست اندرکاران جریدۀ وزین « النهار» وسیله شوید. و جزاکم الله خیرا فی الدارین
طفل يتيم
درخلوت سكوت
آنگه كه باد شانه به گيسوي شب كشيد
مهتابها به بستر مردابها شكست
آنسو . . .
ميان جنگل خاموش و خوفناك
جمعي كلاغ پير
با بالهاي ريخته ، منقارهاي سرد
بنشسته برفراز درختان جنگلي
برشاخه هاي خشك و پر ازغوله هاي برف
◘ ◘ ◘
در زوزه هاي وحشي باد ستيزه جو
ناگاه درب چوبي آن كلبه بازشد
باصوت ناله يي
طفل يتيم برهنه پايي برون جهيد
باجامه هاي پاره تر از قلب ريش من
از بركه هاي آبي چشمش زلال اشك
لغزيده بود نرم به دامان گونه ها
تصوير يأس بود
تصوير درد و رنج
تصويري از حكايت احساسهاي ما
آهسته سوي گور پدر گشت رهنورد
تا اشك غصه ها بچكاند به روي قبر
بر روي گور سرد
آنجا رسيد زود
در شهر خامشان
برداشت بانگ كاي پدر مهربان من
اين وقت خواب نيست
تا كي ميان سينهء اين خاكهاي سرد
آرام خفته يي ؟
برخيز !
درخانه نيست نان
آن مادر مريض من افتاده روي خاك
يخ بسته است اشك به دامان چشم او
امشب هزار مرتبه او را صدا زدم
گويي زمن فسرده ، جوابم نميدهد
يا مرده است او ؟ !
آن طفلكان كوچهء ما شاد و شادمان
همدوش با پدر سوي مكتب شوند و ما
درفكر آب و نان
برخيز !
احساس مرده است
انسان نمانده است
جز دست سرد سلي انسان نمونه ها
دست نوازشي به سر گونه هام نيست
برخيز و سرد پيكر لرزندهء مرا
بهر خدا تو تنگ در آغوش مهر گير
دستان كوچكم
ازسردي و گرسنگي ازكار رفته اند
برخيز
بر . . . خيز . . .
◘ ◘ ◘
فردا كه آفتاب
زد خيمهء سپيده به دامان صخره ها
وانگه كه نور بوسه زروي افق گرفت
وز شرم گونه هاي افق گشت سرخرنگ
آن پيره زاغها
هريك به روي لوحهء قبري نشسته بود
آرام ميگريست
احساس شان زديده آن صحنهء غمين
بيدار گشته بود
◘ ◘ ◘
ناگاه صوت نالهء آن درب كلبه باز
تا نيمه راه گنبد نيلينه سركشيد
وان در گشوده شد
بردوش چند مرد غريب و خميده قد
تابوت چوبي يي به برون ره كشيده بود
در سينهء شكستهء تابوت آرزو
نعش جوان مادر آن طفل خفته بود
آن مردم غريب
تابوت را به مقبره ها راهبر شدند
تا آرزوي سوخته را زير سقف گور
پنهان زچشم كور دل آدمان كنند
چون ره تمام شد به سر گورهاي سرد
تابوت را نهشته بديدند ناگهان
آن طفل نيز بر سر آن گور مرده بود ! . . . .