پندار تو در آيينۀ پندار منروح مرموز بهاران استيشاخۀ نسترنينرمش باران استينه . . . نه ازينها همه پاكيزه تريتو به يك پارچه شعر زيبا ماننديو به يك نغمۀ پرشور سه تارو به لبخند نخستين گل سرخ انارنه . . . خطا رفتم بازهمه زيبايي اينها از توستتو به آراستگي هاله را ميماني و به پيراستگيگرمي تابش خورشيد زمستاني رانه . . .تو ازين هردو درخشنده تريمن نميدانم هيچكه تو رابه چه مانند كنم◘ ◘ ◘من در آيينۀ پندار توشايد به گلي مانندمكه به جز نام ، دگر جمله سراپا علف استيا به يك شاخۀ عريان شده از پنجۀ پاييز غمينني ، هرگز . . .باورم نيستمن در آيينۀ پندار تو شايدبه يكي درۀ موهوم و سيه مانندميا به يك شب پرۀ سرگرداننه . . .به يك لوحۀ گور خاموش◘ ◘ ◘كاش اين آينه هاي پندارروي در روي شوندو بخوانند به همسطر برجستۀ پندار و خط باور خويشكاش ! هرگز . . . افسوس !