ترا با خویش میبینم به هنگامي كه خون نا اميدي در رگ ايمان شود جاري و اندوه سياه تيرگي – از گيسوان شب – فضاي سايه روشنهاي قلبم را فرا گيرد ترا درخويش ميبينم كه در ژرفاي مرموز روانم ريشه ميگيري و گلهاي فروغ باورت را هديه مي آري ◘ ◘ ◘ ترا دركودكي من نيز باري ياد مي آرم كنار صخرۀ سيمين در آغوش افق – از دور – مرا برخويش ميخواندي ولي تا زاد روز جستجو بال طلوعت را ميان خوابگونهاي كبود خویشتن احساس ميكردم و تصوير تو در گهنامه هاي كوچك انديشه ميديدم واكنون سالها شد نبض من همواره ميخواند : ترا باخويش ميبينم ترا درخويش ميبينم