قیامهای تاریخی مردم افغانستان در برابر عربها
و تأثیرات آن بر عرصۀ ادبیات
نوشتۀ : استاد احمد ياسين فرخاری
قبل از آنكه تاثيرات و تأثرات ادبي را درين دور مورد ارزيابي قرار دهيم ، بهتر خواهد بود تا پيرامون علل و انگيزۀ هاي قيام مردم در برابر عربها سخني چند گفته آيد .
در دورۀ سي سالۀ خلافت خلفاي راشده برخي از مردمان كشور ما در حصص مختلف اين سرزمين به دين مقدس اسلام مشرف گرديدند. با پايان يافتن دورۀ خلافت خلفاي راشده ، دولت اموي با ماهيت اشرافي و نظامي در دمشق روي كار آمد و نخستين حاكم اموي « قيس » به نيشاپور فرستاده شد و در پناه همان سياست تخويفي و نظامي مرد ديگري به نام « حكم غفاري » به سر زمين افغانسان فرستاده شد . وي به واسطۀ « المهلب » به غور لشكر كشي كرد؛ ولي با شكست فاحشي روبرو گرديد . همان بود كه لشكر خود را به جانب مرو سوق داد ، تا آن كه ماوراءالنهر و خوارزم و فرغانه را تحت سيطرۀ خويش در آورد .
در سال ( 670 ـ م ) پنجاه هزار عسكرعرب به شكل خانه كوچ تحت فرماندهي « ربيع بن زياد » وارد افغانستان شد و تا بلخ پيشرفت حاصل نمود . اسكان اين پنجاه هزار خانوادۀ عرب در بخشهاي شمالي افغانستان باعث آميزش آنها با مردم ما گرديد و روابط خويشاوندي به ميان آمد ، كه اين خود بعداً در نشر دين اسلام سودمند واقع شد .
روزگاران سپري ميشد و فرمانداران اموي – بدون آن كه كوچكترين موفقيتي به دست آورند ـ يكي پي ديگري ميامدند و ميرفتند ؛ زيرا آهسته آهسته روش استبدادي و غارتگرانۀ حكمروايان اموي بر ملا شده ، نفرت و انزجار طبقات مختلف جامعه كسب شدت ميكرد. دولت اموي نيز موقعيت خود را درك كرده بود و هيچگاه از توجه جدي باز نمي ايستاد .
در سال (691 ـ م ) كه تازيان در ماورالنهر مشغول بودند و خليفه « مروان » در دمشق مرد، « عبدالله خازم » حاكم عربي خراسان به نام خود سكۀ طلا ضرب زد و اعلان استقلال نمود ؛ مگر دولت اموي او را توسط رقيبش « بكير وشاح » در جنگ از ميان برد .
در ميان اين كشمكشها مردم خراسان آن قدر در اشتعال رقابتهاي قبيلوي اعراب دست بلند يافته بودند ، كه توانستند بار ديگر توسط خود « بكير وشاح » اعلان استقلال كنند . واين خود باعث جنگهاي طولاني ودامنه داري ميان عربها گرديد ، كه تا سال ( 696 ـ م ) ادامه يافت . عاقبت « بكيروشاح » كشته شد و « اميه » به جايش نشست . وي نيز در جنگ بلخ مغلوب شد . اين بار دربار دمشق به جاي وي بزرگترين سرداران عرب ، « قتيبه » را فرستاد . وي پس از يك جنگ با « سپهبد » ـ فرماندار محلي بلخ ـ از در صلح پيش آمد و در سال ( 707 ـ م ) توانست بلخ را فتح نمايد . در طي همين زد و خورد ها بود كه شهر بلخ ويراني حزن انگيزي را متقبل شد و بعد ها در سال ( 725 ـ م) توسط اعيان بلخ دوباره تجديد تعمير گرديد .
امير محلي بادغيس (( نيزك )) نيز پس از مصالحه با قتيبه به بلخ آمد و براي نخستين بار در تاريخ افغانستان اتحاديه يي بر ضد عرب از ملوك الطوايف افغانستان چون سپهبد بلخ ، جغبويه شاه تخارستان ، بازان امير مرو الرود و امراي جوزجان و فارياب پديد آمد. درين ميان رتبيل شاه كابلستان هم وعده دادكه اگر اين اتحاديه مغلوب شود ، كابلستان پناگاه ايشان خواهد بود. بدين ترتيب آنها در صدد تهيه وسايل جنگي و نظامي برامده نمايندۀ عرب را از تخارستان طرد كردند . درين هنگام عبدالرحمان ( برادرقتيبه ) با دوازده هزار عسكر به بلخ حمله ور شد و خود قتيبه به مرغاب هجوم برد ، كه پس از تسخير در تالقان مرو الرود تمام اسراي جنگي را در طول چهار فرسنگ به دار آويخت . نيزك و جغبويه در اثر اين زد و خورد ها از بلخ به سمنگان شتافته و پس از جنگهاي متعدد با قتيبه ، عاقبت پس از يك صلح فريبكارانه حين مذاكره به دست قتيبه محبوس گرديده و سر هايشان به عنوان تحفه به دمشق فرستاده شد . نا گفته نبايد گذاشت كه درين نبرد قلعۀ « گرز » نيز تحت اشغال درامده و دوازده هزار مدافع آن توسط قتيبه از تيغ كشيده شد . همين كشتار هاي دسته جمعي يكي از انگيزه هايي بود كه مردم افغانستان را به قيام در برابر عربها وا داشت . كه درينجا بجا خواهد بود مثال ديگري ازينگونه كشتار هاي دسته جمعي توسط عمال اموي و افراد متعصب قبايل عرب را بياوريم ، تا در تصريح موضوع ما را ياري رساند :
« در زمان سليمان بن عبدالملك اموي ، مردم گرگان سر به طغيان برداشتند و عامل خليفه را كشتند . يزيد بن مهلب براي سركوبي قيام مردم به سوي گرگان شتافته و سوگند خورد كه با خون عجم آسياب بگرداند .
… وي به گرگان آمد و دوازده هزار تن از جوانان و اسيران و سواران و مرزبانان را گردن زد .چون خون روان نميشد ( براي آنكه سردار عرب از كفارۀ سوگند نجات يابد ) آب در جوي نهادند و خون با آن به آسياب بردند و گندم را آرد كردند و يزيد بن مهلب ازان نان بخورد ، تا به سوگند خود وفا نموده باشد ، سپس ششهزار كودك ، زن و مرد جوان را اسير كرد و همگي را به بردگي بفروخت ….و كالبد كشتگان را بر دو جانب طريق (جاده ) بياويخت .»
به هر صورت ، بر علاوۀ اين قتل و قتال و كشتار هاي دسته جمعي از طرف عرب ، كه موارد بيشماري دارد ، و نميتوان همه را درين مبحث گنجانيد ، عوامل ديگري نير باعث ايجاد نفرت و انزجار مردم خراسان در برابر عرب گرديد ، تا اين كه مردم به قيام بر خاستند و دورۀ نويني را در تاريخ سرزمين مان به ميان آوردند .
از جمله عوامل ديگري كه باعث بروز قيامها و شورشها گرديد ، نكاتي است كه هر كدام را به گونۀ مختصر مينگاريم :
پس از ان كه دورۀ خلافت خلفاي راشده به انجام رسيد و حكومت به دست امويها افتاد ، ايشان بر خلاف دستور العمل هاي ملكوتي اسلام و ارشادات پيامبر (ص) ، در پناه يك سياست استبدادي و تخويفي جهت استوار داشتن پايه هاي حكمراني خويش ، به اعمالي دست يازيدند كه موجب دگرگوني كلي اوضاع گرديد .
قبايل تازي و در رأس حكام اموي به جاي رأفت و مهرباني كه در آغاز امر به مردم زير دست نشان داده بودند ، خود را تنها بزرگ و آقاي شريف ديگران و مردمان غير عربي را بنده و پرستندۀ خويش ميپنداشتند . در جنگها موالي (ملل تابعه ) را پياده به جنگ برده و در صف نخستين ميدان جنگ قرار شان ميدادند و در هنگام توزيع غنايم ايشان را محروم ميساختند . موالي در تزويج فرزندان خويش چه دختر و چه پسر آزادي نداشتند و هر يك از مردم بايستي خود را به خانواده يا به مردي از عرب ميپيوست ، تا از اسلام و حقوق زندگي بهره مند ميگرديد و عقد نكاح به اجازۀ آن كس صورت ميگرفت كه خود را به او پيوسته بود. البته اين حال كسي بود كه از دين قبلي خويش برگشته و به آيين مقدس اسلام مشرف گرديده بود ؛ ولي آن كه از اهل ذمه بود حالتي بد تر و اسف انگيزتر ازين داشت. حتي يك بار از طرف حجاج پسر يوسف ( حجاج ظالم ) براي آنكه بسياري از اهل ذمه مسلمان شده بودند و از ماليات ذميان مبلغي كسر آمده بود ، دستور صادر گرديد كه نو مسلمان را به زور شكنجه به كيش پيشين برگردانند و آنها را به نشاني اين كار داغ بر نهند . و بدينگونه هزاران نومسلمان را به زور شكنجه و تازيانه و داغگذاري از كوفه و بصره و مداين و … به آيين قبلي برگشتانده و به روستا ها اعزام داشتند .
يك نويسندۀ عرب به نام « داكتر زاهيه قدورة » در كتاب خود به نام (( الشعوبية واثرها الاجتماعي والسياسي في الحياة الاسلامية )) مينگارد : (( نه تنها بني اميه ، بلكه اكثريت عرب به سوي موالي به ديدۀ تحقير مينگريستند. اين برخورد هاي تحقير و توهين آميز شان را آنجا بهتر ميتوانيم بنگريم كه مي بينيم عربها هيچگاه نميخواستند با موالي ازدواج نمايند و آنكه مادرش از نسل غير عربي ميبود او را هجين ( يعني : لئيم ) صدا ميزدند و توهين و تحقيرش ميكردند ؛ چنانچه شاعري به نام « رياشي » گويد :
إن أولاد السراري كثروا يارب فينـا رب ادخلني بلاداً لا أري فيها هجينا
يعني : در ميان ما فرزندان سراري ( آنكه پدرش اصل عربي داشته باشد و مادرش از عجم باشد ) زياد شده است . خداوندا ! مرا به شهر هايي ببر، كه در آنجا يك « هجين » را نبينم .
وي جاي ديگري مينويسد :
« عربها هيچگاه ساكنين ممالك مفتوحۀ عجم را به كنیۀ شان صدا نميزدند و آنها را علوج ( يعني : مرد خشن و خشك مغز ) ميناميدند و در ميان ايشان اطلاق اسمایي چون « عبد » و « رقيق » بر موالي شيوع داشت .
در قطعات عسكري همۀ افسران و فرماندهان از عرب برگزيده شده و اعاجم را صرف به حيث سپاهيان ميگماشتند ( كه ايشان هيچگاه حق نداشتند به رتبۀ افسري و فرماندهي برسند ) . همچنين موالي در جنگها هميشه در بخش پياده نظام بوده و در صف نخستين جنگ فرستاده ميشدند ، در حالي كه عربها همواره به سواري اسپها رهسپار ميدان نبرد گرديده و در صف آخر قرار ميگرفتند .
بر خلاف عربها كه در خانه هاي مفشن و مجلل زندگي ميكردند ، اعاجم در خانه هاي خيلي ويران و مفلوك امرار حيات مينمودند . ايشان حق نداشتند در مساجد ويژۀ عربها داخل شوند و به عبادت بپردازند ، كه اين امر باعث شده بود براي خويش مساجد ويژه يي بنا كنند . عربها از اختلاط و آميزش با موالي عار داشتند و تا حد امكان از ايشان دوري ميجستند ، چون خود را در سطح بالاتري از اخلاق و نسب نسبت به موالي ميپنداشتند ؛ چنانچه ميگفتند : نماز جز به سه چيز قطع نميگردد و آن سه چيز عبارت اند از : خر ، سگ و مولي.»
چنانكه قبلا ياد آور شديم ، حجاج جهت مدافعه با كسر ماليات ـ به سبب مسلمان شدن تعداد كثيري از ذميان ـ فرمان صادر نمود كه آنها را به زور شكنجه به كيش قبلي شان برگردانده ، از شهر ها اخراج نمایند و ماليات از ايشان اخذ گردد . نويسندۀ كتاب « الشعوبيه …» درين مورد مينويسد :
«هنگاميكه حجاج فرمان اخراج نو مسلمانان غير عربي را از شهر ها صادر نمود ، ايشان در حالت خروج از شهر ها مأيوسانه ميگريستند و فرياد ميزدند : يا محمد ( ص ) ! يا محمد ( ص ) ! درين هنگام اهالي قريه هاي بصره از خانه هاي خويش خارج شده با همنوايي كامل يكجا با ايشان به گريستن ميپرداختند . به همينگونه حكمداران آن زمان بر خلاف فرامين والاي اسلام در مورد تطبيق حكم شرعي « ديه » بين عرب و عجم فرق قايل شده بودند . چنانچه ديت مولي برابر بود با نصف ديت يك عرب » ( يعني دو مولي مساوي بود ند با يك عرب ، كه در دين اسلام اصلا چنين معجوني وجود ندارد .)
باري هم در سال ( 727 ـ م ) يكي از حكام اموي به نام « اشرس » از مردم مسلمان شدۀ نواحي سمرقند جزيۀ ايام كفر را گرفت ، در نتيجه ايشان تمرد نموده و به كمك تركها با اعراب جنگيدند .
خلاصه بر علاوۀ اينگونه اعمال و برخورد هاي عامۀ عرب روش استبدادي دستگاه اموي روز تا روز بيشتر و روشنتر شده ميرفت . چون ايشان به خونريزي و جمع آوري مال حريص بودند و درين راه از خلف وعده مضايقه نداشته مبناي حكومت خويش را به زور تحكم قرار داده بودند . اساسا دولت اموي در جهانگشايي بدون استثمار و استخراج پول و ثروت ، به ساير امور اجتماعي محل نيز دلچسپي نداشت . حكام اموي در مناطق مفتوحه از مسلمان شدگان ماليات سنگين و از اهل ذمه جزيه و ماليات ميكشيدند . هر يك از حكام اموي در دورة مأموريت خود ـ كه اغلب زود گذر بود ـ خزايني مياندوختند .
اين گونه اعمال و برخورد ها و كشتار هاي دسته جمعي و نيز نخوت فروشي و مباهاتهايي كه افراد قبايل عرب نسبت به سايرين بروز داده و گاهي نسبت به خود اعراب كه نژاد و نسب شريفي نداشتند نيز فخرميفروختند ، باعث آن شد كه طايفه يي گرد هم شدند و نهضتي را به راه انداختند كه در كتب مختلف آن را به نام ((شعوبيه )) ياد ميكنند . ايشان ميگفتند : افتخار تنها به اخلاق و تقواست ، نه به نژاد و نسب ؛ زيرا اگر دين و تقوي و شرافت اسلامي نباشد، همة مردم برابرند و درين مورد آيت شريفة (( إن أكرمكم عندالله اتقيكم )) را برهان مياوردند .
گروهي هم از ين بالاتر گفتند و با حجت و برهان مدلل داشتند كه تنها فخر عرب به محمد ( ص ) و دين اسلام است ورنه خود عرب مردمي زبون، نادان و وحشي و كافر و منافق بيش نيستند و اسلام موجب شرافت آنان شده است . و عجميان اعم از هر گروه و هر نژاد از حيث قدمت تربيت و تمدن و علم و آداب مردمي به مراتب از عرب شريفتر و اصيلتر و به افتخار و نخوت سزاور تر ، و نژاد آنان و سوابق تاريخي و مفاخر اجدادي آنها زياد تر ميباشد .
در برابر اين طايفه گروه ديگري قد علم كرد ، كه منسوبين آن هواداران قبايل عرب بودند و در مقابل هواداران عجم به پرخاش و مشاجره بر خاستند . اين پرخاشها و مشاجره ها از زمان فرمانداري امويها به ميان آمده و در عصر عباسيان به اوج خود رسيد .
اين دو حزب كه در هردو طرف از عرب و عجم مخلوط شده و مانند يك عقيدة علمي نه يك مرام نژادي از هر جنس دران دو حزب موجود بود، ساليان دراز در زد و خورد بودند و درين گير و دارها هردو جانب براي اثبات دعاوي خويش به نوشتن مقاله ها ، رساله ها و تأليفات زيادي دست زدند ، كه متأسفانه امروز جز پارچه هاي از آثار (( شعوبيه )) وآن هم در نوشته هاي چند تن از قبيل (( جاحظ )) ، (( ابن عبدربه )) و (( مسعودي )) كه به عنوان جواب بر اعتراضات ((شعوبيه )) و رد اقوال آن طايفه مختصري از استدلالهاي آنان را نقل كرده اند ، ديگر اثري از كتب و مقالات شعوبيان باقي نمانده است ، با آن كه ميدانيم و ازين جوابها پيداست كه آثار مذكور تا چه پايه زياد و موثر بوده است .
از جمله نوشته ها و مقالات (( شعوبيه )) كه بر ضد عربها به ميان آمده ، يكي هم نوشتة زيرين است ، كه (( جاحظ )) ضمن يك مقالة خود در كتاب ( البيان والتبيين ) از قول شعوبيه چنين مينگارد :
(( قد علمنا أن أخطب الناس ، الفرس ، وأخطب الفرس أهل فارس وأعذبهم كلاماً و أسهلهم مخرجاً وأحسنهم ولاً وأشدهم فيه تحنكا أهل مرو وأفصحهم بالفارسية الدرية ، و باللغة الفهلوية أهل قصبة الأهواز . قالوا : و من احب أن يبلغ في صناعة البلاغة و يعرف الغريب و يتبحرفي اللغة ، فليقرأ (( كتاب كاروند )) ومن احتاج الي العقل و الأدب و العلم بالمراتب و العبر و المثلات و الألفاظ الكريمة و المعاني الشريفة ، فلينظر الي (( سير الملوك )) فهذه الفرس و رسائلها و خطبها و الفاظها و معانيها ، و هذه يونان و رسائلها و خطبها و عللها و حكمها . . . . و هذه كتب الهند في حكمها و أسرارها و سيرها و عللها ، فمن قرأ هذه الكتب عرف غور تلك العقول و غرائب تلك الحكم ، و عرف أين البيان و البلاغة ، و أين تكاملت تلك الصناعة . . . . و لكنكم كنتم رعاة بين الإبل و الغنم . . . و لطول اعتيادكم لمخاطبة الإبل جفا كلامكم و غلظت مخارج أصواتكم حتي كأنكم إنما تخاطبون الصمان إذا كلمتم الجلساء . . . . الخ ))
ترجمه :
(( خوب ميدانيم كه خطيب ترين مردمان فارسيانند و خطيب ترين فارسيان اهل فارس اند . و شيرين زبانتر و خوش اداتر و با تولاتر و در دوستي پايدار تر مردم مروند و نيز در لغت پارسي دري از همه فصيجتر ايشانست ، چنانكه مردم قصبة اهواز در لغت پهلوي فصيحترين پارسيانند .ـ { شعوبيه گويند } ـ : هر كه بخواهد به كنه فن بلاغت برسد و به لغات غريب پي برد و در لغت غور كند ، بايد (( كتاب كاروند )) بر خواند و هركه بخواهد به عقل و ادب پي برده به علم مراتب واقف شود و عبرتها و امثال و كلمات گرانبها و معاني عالي بداند ، كتاب (( سيرالملوك )) را بر خواند . . . . اين است فارس و رسالات و خطب آن و خطبه هاي يونان و علل و حكم آنها … و اينست كتابهاي هند در حكمت و اسرار و سير و علل آنها ، و هر كس كه اين كتابها بخواند ، به غور اين عقول آگاه گردد و غرايب اين حكمتها بداند و دريابد كه بيان و بلاغت تا كجا است ، و تا كجا اين صناعات تكامل پذيرفته است ؟ . . . . ولي شما ( تازيان ) شتر بانان و گوسفند چرانان بوده ايد …و ازانروي كه شما ديرگاه با اشتران همزبان بوده ايد ، بدان خوي گرفته و زبانتان درشتي پذيرفته و مخارج صوت تان غليظ و خشن گشته است ، تا بدانجا كه چون با همنشينان سخن سر كنيد از نعره و فرياد چنان باشد كه كسي با مردم كر سخن سر كند …الخ ))
جاي ديگري از قول شعوبيه ميخوانيم (( عربها در زمان جاهليت ، يكي زن ديگري را در عقد خود مياوردند و يا بدون نكاح با زن ديگري مقاربت مينمودند . پس چگونه ميدانند كه پدر اين يكي كدام است و پدر آن ديگري كدام است ؟ ! …))
به هر حال ، در نتيجة اين همه گيرودار ها و نوشتن كتابها ، رساله ها و مقالات و .. كه طرفين براي اثبات دعا وي خويش به رشتة تحرير در مياوردند دو علم ترقي نمود . يكي علوم عربيه و صرف و نحو و لغت كه هواداران عرب جهت پيشرفت زبان عربي به تأليف و تصنيف و نوشتن آن ميپرداختند و نيز شعوبيه ( هواداران عجم ) در ترجمة كتب يوناني و پهلوي و هندي و نثر تواريخ ملل پيش از اسلام و افسانه هاي قديم كه حاكي از عظمت و هوش و ذكاي ملل غير عرب بود سعي ميكردند ، و ميتوان ترجمه هاي ابن مقفع و مجلدات تاريخ طبري و مسعودي و حمزه و سيرالملوك و عيون الاخبار و غررالاخبار و ملوك الفرس ثعالبي و غيره را از كارهاي شعوبيه شمرد .
از جمله آثارى كه ابن المقفع به ترجمه گرفته يكى هم كتاب ( خداينامه ) است . اين كتاب جنبة تاريخى داشته و دران پيرامون سير زندگى آرياييها به گونة مفصل سخن رفته است . ابن المقفع در ترجمة خويش نام ( تاريخ ملوك الفرس ) را بر اين كتاب گذاشته است .
دو ديگر كتابى است به نام ( آيـين نـامـه ) ، كه اين هـم توسط ابن المـقـفـع تـرجمه شده و مجموع آيين ، عادات ، تقاليد ، عرف و شرايع را دربر داشته است .
كتاب ديگرى كه توسط وى ترجمه شده است ، ( التاج ) نام دارد ، كه در سيرت انوشيروان تحرير يافته . به همين گونه كتاب ( الادب الكبير والادب الصغير ) نيز از ترجمه هاى اوست .
همچنان بدين نكته ميتوان باور داشت كه يكي از عوامل بزرگ احياي زبان دري به وجود آمدن شاهنامه و امثال آن در خراسان نتيجة تأثير قطعي همين نهضت شعوبيه بوده است . بر علاوة نهضت شعوبيه كه از خراسان سرچشمه گرفت و تا دوردستها ريشه دوانيد ، مقاومتهاي ديگري از جانب فرقه ها و گروه ها يي مانند (( خوارج )) ـ كه به طرفداري عباسيها و برضد امويها بودند ـ و شخصيتهايي چون ((خداش )) مؤسس طريقة ( خرميه ) در برابر عربها پديد آمد ، كه بحث پيرامون هر يك آن از حوصلة اين بحث خارج است .
مردم درين وقت از خود يك عكس العمل ديگر نيز ظاهر كردند و از نظر جنگي مردم افغانستان به طرفداري عباسيها در برابر امويها ايستاده گي كرده روح جنگي نشان دادند . با قيام ابومسلم خراساني نيرو و قدرت استعداد و شكوه خراسان نمايان گشت و خراسان ازين به بعد رسميت پيدا كرد و عربها چندين قرن سرزمين افغانستان را به نام خراسان ياد كردند .
مردم افغانستان با اين همه تحت تأثير عربها نرفته در برابر فرهنگ و معنويت عرب يك نوع مقاومت معنوي از خود نشان دادند . ترجمة آثاري از زبان و افكار ما به زبان عربي .مقابلة خراسانيها در برابر تشكيلات عربها شاهد آنست كه به راستي يك نوع عكس العمل در برابر عربها به ذات خود مقاومت معنوي است ….
به همينگونه درين زمان نفوذ عقايد و افكار و عادات آريايي در عرب اضافه گشته ، اصول ديوان و دفتر را عربها ازين سرزمين اخذ كردند و تا زمان حجاج يوسف ثقفي دفترها را به فارسي مينوشتند . بناء ادب ما با ادب عربي از جهاتي مؤثر واقع شد .
نخست اين كه فرزندان آريانا به عربي شعر گفتند ، ادب آريايي را به قالب عربي ريختند كه ظاهرا تركيب ، لفظ ، و وزن عربي بود اما فكر و خيال و ماية ادبي آريايي و دري بود . دوم اينكه عربها براي احتياجات مدني لغات فراواني را از زبان دري و ديگر زبانهاي اين سامان گرفتند ؛ حتي در اخذ جمله و تركيب و عبارت نيز ازينها پيروي ميكردند تا چه رسد به تخيلات و معاني و مضامين و افكار . سوم حكمت آريايي در عرب راه يافت ، چهارم موسيقي اين سامان و پنجم تجددي در انشاء و ترسل عرب وارد كردند كه ادب ما ادب عربي را به رنگ خود دراورده و صورت نويني به آن داد و تأثير متقابل در همديگر كردند . آنگاه عيد هاي ملي كه در آريانا ( افغانستان قديم ) معمول بود ؛ مانند (( سدة نوروز و مهرگان )) و مؤقتا از بين رفته بود ، باز مرسوم شد و اينها به تأثير وزارت برمكيان بلخي بود . همچنين يك تعداد كلمات به عربي انتقال و ترجمه شد كه اين انگيزه ها با تعليمات اسلامي دست به دست هم داده انقلابي در ادبيات اسلامي عرب پديد آورد و از ادبيات پيش از اسلامش متمايز ساخت…. و اما اين قيامها چه پيامد هاي داشت ؟
پس از ين كه عمال و افراد متعصب قبايل عربي عرصة زنده گاني را بر مردم تنگ ساختند و در ميان مردم نفرت و انزجار را نسبت به خويشتن به وجود آوردند ، شرايط آن فراهم آمد كه از يك جهت داعيان خاندان عباسي به فعاليتهاي مخفي بياغازند و از طرف ديگر مردم بسيج شوند و متحدانه در برابر زورگويي تازيان قد علم كنند .
در پيشاپيش اين جنبش ضد عربي مردي قرار داشت فصيح اللسان و قوي القلب كه در فراز و نشیب زندگاني هيچگاه متغير نشده و ترديدي به خود راه نمي داد . اين شخص ابومسلم عبدالرحمن نام داشت كه در سال (720 )در قرية سفيدنج (سپيد دژ ) از مضافات شهر انبار ( سرپل كنوني ) در شمال افغانستان ديده به جهان گشوده بود .
(( وي مردي بود كوتاه به لون اسمر و نيكو و شيرين و فراخ پيشاني و نيكو محاسن و درازموي و دراز پشت و كوتاه ساق و فصيح اندر لفظ ، و شعر بتازي و فارسي گفتي ، و هرگز مزاخ نكردي و نخنديدي ، مگر به حرب اندر، به هيچ فتح كردن و كارهاي عظيم از وي خرم شدن و نشاط پيدا نيامدي و نه به هيچ حوادث و غلبةدشمنان اثر غم و خشم از وي ظاهر شدي ، و تازيانة وي شمشير بود و بر كس بعقوبت اندر رحمت نكرد از دور و نزديك . ))
اين شمايل بومسلم را به ابوالحسن علي بن مدايني كه داراي كتاب تاريخ بوده و مؤرخي ثقه است و طبري و مسعودي از او رواياتي دارند نقل كرده ، و صاحب مجمل آن را مانند شرح فوق به فارسي برگردانده است ؛ اما ابن خلكان نيز به حوالت همين مدايني صفات مذكور را به اصافة برخي ديگر مانند نرم آواز سياه چشم و فصيح در تازي و فارسي و شيرين سخن و راوي شعر و دانا به كارها ، آورده گويد : كه جز به موقع نخنديدي و نه مزاح كردي ، و جز سالي يك بار با زنان مقاربت نكردي ، و گفتي كه جماع ديوانگي است و كافي است كه انسان در سال يك بار ديوانه شود ، وي بر حرم خود سخت غيور بود ، و در قصرش فقط روزني وجود داشت ، كه ازان احتياجات زنان او را مي انداختند وگويند در شب عروسي زنش را بر اسبي سوار كرده آوردند ، وي اسب را بكشت و زين آن را بسوزانيد ، تا بعد ازان مردي بران ننشيند .
اين شخص در نزده سالگي قدم به عرصة سياست گذاشت و چون از ميان مردم نشأت كرده بود ، توانست از عدم رضايت مردم در زير سنگيني و فشار دولت مستبد اموي استفاده نمايد .
دران هنگام مردم نامسلمان از تجاوزات نظامي پيهم دولت و تاراج دارايي خود به جان رسيده بودند و مردم مسلمان از تبعيض دولت و محروميت خويش ، و همچنان از سنگيني ماليات و مظالم عمال اموي متنفر و بيزار بودند . عده يي از خانوادة بني هاشم در بلخ و ساير شهر هاي افغانستان تبعيد گرديده بودند و دسته يي از خاندان عباس ( عم پيامبر (ص) ) در كوفه و حجاز در خفا زندگاني به سر ميبردند . علي نواسة حضرت عباس ( رض ) از طرف خليفه عبدالملك تازيانه خورد . محمد پسر همين شخص بود كه تشكيلات سري بر ضد دولت اموي ساخت و مبلغيني در ممالك اسلامي فرستاد ؛ اما مردم از ترس دولت اموي نميتوانستند از آنها حمايت كنند . پس محمد به حيث امام عباسيها متوجه افغانستان شد و مبلغين متعددي اعزام نمود.
او در وقت اعزام مبلغين در افغانستان به آنها چنين گفت : (( مردم بصره عثمان پرست اند ، از كشاكش كناره گيرند و گويند بندة خدا بهتر است مقتول باشد تا قاتل ، اهالي جزيره خارجي و فراري هستند و با آنكه عرب اند به روم مانند و با آنكه مسلمانند اخلاق مسيحي دارند ، اهالي شام با ما دشمن اند و جز آل سفيان ديگري نشناسند . مردم مكه و مدينه ابوبكر و عمر ميخواهند . پس شما متوجه خراسان شويد كه شجاعت آنها معلوم است و دلهايشان از عقايد مختلفه و فساد ، بلكه از دين تهي است ، ايشان آزار ديده ، مستعد جنبش و خواهان تغيير خلافت اند ، آري !خراسانيها پيكر قوي ، سينة پهن ، سر بزرگ ، ريش انبوه ، صداي هولناك ، سخن درشت و دهن دهشت آور دارند .)) ( 1 )
وقتي كه اين مبلغين در افغانسان ميامدند ، مردم به سخنانشان گوش ميدادند و در مقابل عمال اموي از آنها حمايت ميكردند ، چنانچه در سال ( 720 ) سعيد بن عبدالعزيز حاكم اموي افغانستان ، عده يي از مبلغين عباسي را كشف و زنداني ساخت ؛ ولي مردم كه با قبايل ربيعه وي ماني مهاجر خويشاوندي داشتند ، توسط آنها اين مبلغين را با ضمانت خود رها كردند و فقط درخفا به غرض تبليغ ضد اموي آنها را تقويت نمودند . فرقة (( راونديه )) نيز در افغانستان به طرفداري عباسيها و بر ضد استبداد و انحرافات مذهبي دولت اموي در افغانستان غربي و شمالي قيام كرده بودند .
ابومسلم تمام اين چيز ها را ميدانست و ميخواست عباسيان را كه به پيامبر اسلام منسوب و در نزد ملل معتبر بودند وسيلة انهدام شاهنشاهي اموي قرار دهد و ازان بعد عرب را در افغانستان بر اندازد و دولت ملي تأسيس كند . درين وقت ابراهيم پسر امام محمد متوفي ، به حيث امام عباسيان در كوفه ميزيست .پس ابومسلم در سال ( 741 ) به كوفه رفت و با امام مذاكره نمود و قرارهايي گذاشت . بعد ازان به افغانسان برگشت و خودش را امير طرفداران بني عباسي معرفي كرد . شك نيست كه ابومسلم در طي اين مسافرتها معلومات كافي راجع به ادارة اموي در ممالك عربي و ايران وانديشه هاي مردم نسبت به دولت اموي ، حاصل كرده بود . در هرحال ، او توانست به سرعت مردم بسياري از طبقة ناراضي و محروم از علاقه هاي هرات ، پوشنگ ، بادغيس ، مرو ، مرغاب ، نسا ، ابيورد ، توس ، سرخس ، بلخ ، چغانيان ، تخارستان ، غور ، ختلان ، كش ، نسف و ساير علاقه هاي نزديك در حدود صدهزار اسب سوار و خرسوار به دور خود جمع كند.
درين وقت نصر بن سيار والي اموي افغانستان از مرو غايب و در جنگ با جديع كرماني مشغول بود ، ابومسلم ازين فرصت استفاده كرده در پنجم رمضان سال ( 129- هـ ) مطابق ( 746ـ م ) در مرو پرچم سياهي بر افراشت ، خود لباس سياه پوشيد و در بين هزاران نفر از داوطلبان آزاديخواه و جنگجو خلع خلفاي اموي را از سلطنت و نصب عباسيان را به خلافت اسلامي اعلام كرد و خودش را شهنشاه خراسان خواند .
اردوي داوطلب ابومسلم ،پياده ، اسب سوار خرسوار با اسلحة متنوع بود . ابومسلم با اين قوت در سال ( 747 ) مرو را از امويان پاك كرد و تا (748) تمام ولايات مسلمان شدة افغانستان را از ادارة اموي نجات داد. در عين حال اردوي او تحت فرماندهي قحطبه و خالد بن برمك بلخي داخل ايران شد و در طي جنگهاي گرگان ، اصفهان ، جلولا وعراق ، تمام مدافعين دولت اموي را از بين برد و در سال (750 ) داخل شهر كوفه گرديد .
درينجا طبق فرمان ابومسلم ، برادران ابراهيم امام عباسي ، عبدالله سفاح و منصور دوانيقي را از پايگاه مخفي شان كشيده ، اولي را به خلافت اسلامي برداشتند . ( دولت اموي قبلا به واسطة فرو بردن سر امام ابراهيم در توبرة پر از چونه ، او را كشته بود .) وزارت سفاح را به يك نفر ايراني به نام ( ابوسلمه جعفر همداني ) دادند . عسكر اعزامي خليفة جديد نيز در نزديكي حران خليفة اموي مروان را شكست داد و بالاخر او را در حال فرار به جانب مصر ، در منزل ذات السلاسل در طي شباخوني كشتند و سرش را از كوفه به خراسان نزد ابومسلم فرستادند . متعاقبا تمام خاندان خلفاي اموي با وحشت از دم تيغ عباسيان گذشتند و بدينصورت تاريخ اسلامي داخل دورة جديد گرديد .
وي پس از آنكه ولايات مسلمان شده را از تسلط عربها آزاد ساخت و ايران را از طرفداران دولت اموي پاك كرد ، در سال ( 752 ) به ماوراءالنهر سوقيات كرد حاكم عربي (( زياد )) را كشت و بدين ترتيب يك دولت بزرگ خراساني تشكيل نمود كه خودش در رأس آن قرار گرفت .
ابومسلم پس از تنظيم داخلي در سال ( 753 ) به غرض نظارت در خلافت عباسي و اداي فريضة حج به عراق سفر نمود و از طرف خليفه سفاح پذيرايي شد . درين وقت وزارت عباسي به خالد بن برمك بلخي ـ بعد از كشته شدن ابوسلمة همداني ـ تعلق داشت . وقتي ابومسلم از اداي فريضة حج برميگشت ، خليفه سفاح بمرد و منصور دوانيقي برادرش به ابومسلم متوسل شد تا خلافت او را با از بين بردن رقبايش تحكيم نمايد . ابومسلم پذيرفت و رقيب اولينش (عيسي بن موسي) را در انبار بكشت و با عبدالله بن علي بن عباس كه در نصيبين اعلان خلافت كرده بود پنج ماه جنگيد تا او مغلوب و منصور در خلافت مستحكم گرديد . ازان بعد ابومسلم كه از حركات منصور بد برده بود ، بدون وداع عازم افغانستان شد . منصور بترسيد و نامه هاي به او نوشت كه از راه بر گردد و به تنظيم حكومات مصر و شام بپردازد . نمايندة خليفه ابو حميد مرغابي بود كه توانست در ري ابومسلم را دريابد و به مراجعت وا دارد . ابومسلم برگشت و از طرف خليفه اسبقبال شد، در حاليكه فراموش كرده بود خدعه و فريب گاهي ميتواند قدرت را مغلوب كند .
بالاخر خليفه منصور در يكي از صحبتهاي مصنوعي و محرمانه توسط جلادان مخفي ابومسلم را ريز ريز نمود و سرش را در طبقهاي دينار و درهم به معسكر خراسانيان فرو ريخت . اين حادثه كه نمونة كامل اخلاق سياسيون جهان است ، در چهار شنبه 25 شعبان ( 137- هـ ) مطابق ( 754- م ) واقع گرديد . بدين ترتيب سلطة سياسي عرب مجددا در افغانستان كشيده شد و تقريبا هفتاد سال ديگر دوام نمود .
پس از قتل ابومسلم و تحكيم پايه هاي سلطنت ، عباسيان با اعيان و اشراف از روي مدارا رفتار نموده و با تشريك آنها در حكمراني و منافع خواستند سلطة خويش را درين سرزمين حفظ نمايند . چنانچه برخي از خراسانيان را به دربار پذيرفته و ابوداود وكيل ابومسلم را در افغانستان به مقامش باقي گذاشتند . اين روش دولت عباسي از يك جهت به نفع عباسيان تمام ميشد و از سوي ديگر اشراف مملكت نيز ازين شرايط سود جستند ؛ ولي با اين همه مردم از تسلط سياسي عربها و تحميل ماليات سنگين ، دل خوشي نداشتند . و همان بود كه پنج سال بعد از مرگ ابومسلم باز هم فاجعة ابومسلم آنها را بار ديگر بر ضد عباسيان بر انگيخت و مردم به قيام هايی دست يازيدند .
البته ياد آوري از همه قيام ها و چگونگي آنها كاريست كه از حوصلة اين بحث خارج است و جهت اختصارسخن صرف از برخي ازانان ذيلا نام ميبريم :
1ـ قيام مردم هرات تحت رهبري سند باد در سال ( 759 ـ م )
2ـ قيام مجدد مردم هرات به رهبري استاد سيس در سال ( 766 ـ م )
3ـ قيام دهقانان هرات و سيستان تحت رهبري آذرويه در سال ( 767 ـ م )
4ـ قيام مردم مرو تحت رهبري حكيم بن عطاي بادغيسي معروف به حكيم مقنع زير نام (( سپيد جامگان )) در سال ( 775ـ م )
5 ـ قيام مردم سيستان با اتفاق فرقة خوارج زير رهبري نوح خارجي
6 ـ قيام دهقانان سيستان تحت رهبري حمزه در سال ( 799ـ م )
به هر حال ، اين قيامها ، كشمكشها و اوضاع ناگوار سالها ادامه يافت و حكمرانان عباسي يكي از پي ديگر ميامدند و ميرفتند ، تا آنكه نوبت به پسران هارون الرشيد رسيد .
مأمون عباسي پسر هارون الرشيد ، در حيات پدر والي خراسان و در شهر مرو ، مركز خراسان آن روز، مقيم و دلبستة خراسان بود . بعد از فوت پدر به مشورة رجال خراسان ، مخصوصاً فضل بن سهل سرخسي ( وزير خراسان ) ، درصدد تشكيل خلافت اسلامي خراسان برامد ، درحالي كه امين برادر او در بغداد جانشين پدر و خليفة اسلام بود . وزير خلافت ( فضل بن ربيع ) نيز مخالفت با خراسان داشت و خليفة جديد را واداشت كه مأمون را از خراسان به بغداد احضار كند . درسال ( 809 – م ) خليفه چنين امري صادر كرد ؛ ولي مأمون نپذيرفت . درسال ( 810 – م ) شصت هزار سپاهي بغداد به سرداري علي بن عيسي ـ دشمن ديرينة خراسانيان ـ به استقامت افغانستان سوق شد و ازين طرف وظيفة دفاع به طاهر پوشنگي محول گرديد . طاهر در ري ايران سپاه عرب را منهزم و علي را درميدان نبرد كشت و به استقامت بغداد به پيش رفت . در راه همدان سپاه دوم بغداد به قيادت عبدالرحمن جلو طاهر را گرفت ؛ ولي سپاه خراسان خود عبدالرحمن را اسيرگرفت و لشكرش را بكشت . متعاقباً طاهر قواي امدادي بغداد را ازبين برد و خود تا حدود حلوان پيش رفت . درين وقت قواي تازه دم خراسان به سرداري هرثمه بن اعين نزد طاهر رسيد و هردو سپاه از دوستون از راه اهواز و نهروان ، به جانب بغداد پيش كشيدند . طاهر اهواز را به جنگ گرفت و بصره و واسط را تسليم شد . همچنان مداين را اشغال نموده به بغداد نزديك شد . هرثمه نيز نهروان را به جنگ گرفت و به بغداد پيش شد . خليفه امين درميان دو قوت محصور بود و مجال دفاع نداشت . او از طاهر خواهش نمود تا او را راه دهد كه به نزد برادر خويش به خراسان رود . طاهر نپذيرفت و خواست امين تسليم شود . امين كشتي درآب انداخت تا شبانه به اردوي هرثمه – كه عرب بود – پناه جويد ؛ ولي در بين شط از دست سپاهيان طاهر ، ناشناخته كشته شد . فرداي آن روز شهر بغداد در ابتداي سال ( 813 – م ) فتح شد.
بدين ترتيب عوض بغداد ، مرو درخراسان پايتخت خلافت اسلامي قرار گرفت ، كه اين كار خلاف تمنيات عرب بود ؛ لهذا به ضديت برخاستند و درصدد شدند كه مجدداً خلافت را دوباره به بغداد منتقل سازند . فضل بن سهل -ملقب به ذو الرياستين – كه امور خلافت مأمون در دست او بود ، برادر خود ( حسن ) را والي عراقين و حجاز مقرر و دربغداد متمركز ساخت ، و هرثمه بن اعين را ، كه عرب بود و درفتح بغداد خدمت كرده بود ، به مرو احضار كرد و او را بكشت ؛ ولي هرثمه قبلاً مأمون را از نيات فضل مطلع ساخته بود كه ميخواهد خلافت عباسيان را به خلافت علويان تبديل كند و رفتار فضل اشتباه مأمون را تأييد ميكرد . چنانچه فضل مأمون را واداشت كه دختر خود ( زينب ) را با ولايتعهدي به علي موسي الرضا بدهد و همچنان رنگ سياه را كه شعار عباسيان بود ، به رنگ سبز ـ كه شعار علويان بود ـ تبديل كند . فضل ازين هم پيشتر رفت و روزي در مرو به يكي گفت : سعي من درين دولت از سعي ابومسلم بيشتر است . مرد جواب داد : او سلطنت را از يك قبيله به قبيلة ديگر داد ، درحالي كه تو دولت را از يك برادر به برادر ديگر دادي . فضل گفت : اگر عمر باقي بود ، من نيز چنان كنم .
حسن ، برادر فضل ، كفايت فضل را نداشت و مرد تجمل پسند و عياش بود . عربها بر ضد او فعاليت ميكردند ، تا جايي كه در بغداد برخاستند و ابراهيم كاكاي مأمون را درسال ( 817 – م ) به خلافت اسلامي نصب و خلع مأمون را اعلام كردند . پس مأمون عزيمت بغداد نمود و فضل از ممانعت عاجز آمده ، همين كه در سرخس رسيدند و فضل مشغول استحمام بود ، غالب بن حكم ، ماماي مأمون به حكم خليفه درحمام درامد و توسط جلادان ، فضل را ـ مثل ابو مسلم ـ بكشت .
وقتي كه مأمون با سپاه خراسان وارد بغداد شد ، خلافت خود را تحكيم ، شعار سياه را قبول و عنصر عرب را راضي نمود . تا اين وقت طاهر پوشنگي كشور شام ( سوريه ) را فتح و نصربن شبيب عاصي را تأديب كرده بود . و اينك در دربار خلافت حاضر و مراقب اوضاع بود . او ميديد كه چگونه خليفة عباسي ، ابومسلم را به خدعه بكشت ، و هارون الرشيد خاندان برمكي را با چه قساوت معدوم نمود و اينك مأمون عباسي با چه تزويري فضل را از ميان برداشت ؛ پس آيندة خويش را حدس ميزد و سعي بسيار كرد تا توانست مأمون را وادارد كه او را به ولايت خراسان بگمارد . مأمون كه هنوز خودش را به قواي خراسان نيازمند ميديد ، اين پيشنهاد را پذيرفت . طاهر درسال ( 820 ـ م ) والي افغانستان اسلامي مقرر و بلادرنگ وارد خراسان گرديد . او درسال ( 821 ـ م ) به واسطة افگندن نام خليفة عباسي از خطبه ، استقلال افغانستان را اعلام نمود.
بدين ترتيب تسلط سياسي عرب كه تقريباً هفتاد سال ديگر دوام نمود ، با بر انداختن نام خليفة عباسي از خطبه و اعلام استقلال افغانستان توسط طاهر پوشنگي خاتمه يافت و سپيدة نويني در زندگاني مردم افغانستان هويدا گرديد .
طاهر پوشنگي يا طاهر ذواليمينين متولد در ( 158 ـ هـ ) ، كه مؤسس دولت طاهريان شناخته ميشود ، اصلاً از فوشنج ( پوشنگ ) است ، كه شهر كوچكي بوده در ده فرسنگي هرات و امروز آن را (( زنده جان )) مينامند و مينويسند كه اين شهر درخراسان بعد از اسلام شهرت بسزا داشت و مشاهير علمي وحربي و سياسي زيادي ازان شهر طلوع نموده اند . قلمرو طاهريان عبارت بود از: بلخ، مرو، توس، نيشاپور، هرات ، زرنج و قندهار و حاكمان سجستان كه غالباً از طرف طاهريان تعيين ميشدند .
و اما وضع ادب درين دور :
طاهريان همه مردمان علمدوست و هنر پرور بوده به شعر و ادب علاقه داشتند . عالمان و مؤلفان را قيمت ميدادند و درعدل و داد سرامد بودند . عبدالله براي انتشار علم و دانش و رفاه مردم ، به خصوص زارعان ، همه قنيهاي خراسان و بعضي از عراق را به مركز طلب كرد ، تا كتابي دراحكام كاريز ها نوشتند و آن را (( كتاب قني )) نام نهادند ، كه احكام اين موضوعات همه برحسب آن ميشد .
همچنان به دنبال اين سلسله ، صفاريان و سامانيان روي كار آمده و تعصب خود را برعليه زبان تازي شديداً اعلام داشتند و برخلاف زبان عرب ، زبان دري را ترويج نمودند و در دربارشان زبان دري زبان رسمي شناخته ميشد .
ازينجا ميتوان اظهار داشت كه آنها تمدن تاريخي خود را دوباره احيا نمودند . و روي همين اساس بود كه خراسان در اوايل مركز پيشرفت و ترقي زبان و ادبيات پارسي دري گرديده و تاچند قرن ديگر بخارا ، غزنه و نيشاپور مركز علم و ادب گرديد .
درين دور شعراي زيادي ميزيستند ، كه از جمله يكي هم حنظلة بادغيسي ميباشد . او تا سالهاي ( 219 ـ 220 ـ هـ ) زندگاني كرده است . وي در نيشاپور و درعهد فرمانداري عبدالله بن طاهر ميزيسته . قرار گفتة تاريخ ادبيات دكترشفق ، ديواني هم داشته و احمد عبدالله خجستاني ـ از امراي صفاري ـ آن را ديده و خوانده است .
اين قطعه ازوست :
مهتري گر به كام شير دراست رو خطركن زشير كام بجوي
يابزرگي و عز و نعمت و جاه يا چومردانت مرگ روياروي
دوديگر ابوالحسن شهيد بلخي ميباشد ، كه همزمان با حنظلة بادغيسي ميزيسته . اكثر مؤرخين وفاتش را در ( 225 ـ هـ ) دانسته اند. وي اشعار نغز و دلپذيري داشته ، كه چند قطعه اش تا اين زمانه ها رسيده . اين بزرگمرد پس از يك قرن از وفاتش در ضمن مرثية رودكي مورد احترام واقع ميشود ؛ چنان كه رودكي در مورد او ميگويد :
كاروان شهيد رفت از پيش ورنما رفته گيرو مي انديش
از شمار دو چشم يكتن كم وز شمار خرد هزاران بيش
قطعات معروف زيرين از شهيد است :
اگر غم را چو آتش دود بودي جهان تاريك بودي جاودانه
درين گيتي سراسر گر بگردي خردمندي نيابي شادمانه
دانش و خواسته است نرگس و گل كـه به يكجاي نشگفند بـه هـم
هركه را دانش است خواسته نيست وانكه را خواسته است دانش كم
سه ديگر از دانشمندان آن عصر جعفر بن محمد بن عمر منجم ، معروف به ابو معشر بلخي بوده است، كه به گفتة داكتر رضا زاده شفق ، در علم نجوم تقريباً چهل كتاب تأليف كرده است .
بالاخر طاهريان هرات ، پس از نيم قرن سلطنت در نيمة قرن سوم هجري به دست صفاريان سيستان ( شوال 259 ـ هـ ) منقرض شدند . كه با آمدن صفاريان ، درصفحات تاريخ كشور ما صفحة جديدي اضافه شد .
( 1 ) افغانستان در مسير تاريخ ، تاليف مير غلام محمد غبار ، ص 77 ، به نقل از استاد احمد امين مصري مؤلف ضحي الاسلام ، كه او نيز به جاحظ عالم قرن سوم حواله داده است .
۩ نشر شده در :
۩ جريدۀ ( انديشهء نو ) تورنتو، کانادا ، 2006